مراقبه 30 دی

 

روز:
ترس از مرگ ريشه تمام ديگر ترسهاي ماست- و مرگ همه جا را فراگرفته. هرگاه مرگ كسي را مي بينيم، مرگ خودمان را پيش چشم مي آوريم. هرگز نپرس كه زنگ مرگ براي كه به صدا درمي آيد- اين زنگ هميشه براي تو به صدا درمي آيد. مردم دوست ندارند درمورد مرگ گفتگو كنند. صحبت كردن درمورد مرگ مودبانه و ملاحظه گرانه پنداشته نمي شود، زيرا مرگ خود آنان را به يادشان مي آورد كه هميشه چون شمشيرتيزي بالاي سرشان آويزان است و هرلحظه ممكن است فرو افتد. كافيست نسيم كوچكي بوزد تا آن شمشير فرو افتد. با وجود چنين شمشيري در بالاي سر چگونه مي تواني از زندگي لذت ببري؟ وقتي كه مرگ هميشه چون سايه به دنبال توست چگونه مي تواني  با تمام وجود زندگي كني؟ مرگ تمام شاديها و خوشيهاي تو را تهديد مي كند. فقط مراقبه دايمي مي تواند تو را آگاه سازد. در واقع، حتي اگر خودت بخواهي بميري، نمي تواني. هيچ راهي براي مردن وجود ندارد. تو هرگز متولد نشده اي و هرگز نخواهي مرد. قبل ازتولد وجود داشتي و بعد ازمرگ نيز وجود خواهي داشت. تولد تو را وارد بدني معين مي كند و مرگ تو را ازآن بدن خارج مي سازد- اما تو جاودان هستي.

 

شب:
اگر انسان شادماني را نيافته باشد، يك شكست خورده است. زندگي اش سرشار است از ناكامي و نااميدي. مي توان اين را در چهره مردم ديد: مردم هرقدر از عمرشان مي گذرد غمگين تر مي شوند. هرقدر سنشان بالاتر مي رود خشمگين تر مي شوند. خشمشان نسبت به زندگي بيشتر مي شود، زيرا زندگي تمام روياهاشان را به باد داده است. اما تقصير زندگي نيست، مقصر اصلي خودشان هستند. خودشان بودند كه زندگي را صرف چيزهاي بي ارزش كردند: پول و ثروت، قدرت و جاه و مقام. اگر به اينها دست نيابي ناكام مي شوي و اگر هم به دستشان آوري ناكامي تو بيشتر مي شود. در واقع دست نيافتن به آنها بهتر است، زيرا آنگاه هنوز اميدي وجود دارد. روزي ممكن است به دستشان آوري و همه چيز روبراه شود. كسي كه به اين چيزها دست يافته ملول و دلتنگ است، زيرا هيچ اميدي ندارد. همه زندگي اش را بر سر اين چيزها قمار كرده. همه زندگي اش در راه دست يافتن به چيزهاي بي ارزش تلف شده اما هنوز مثل گذشته ناخرسند و ناخشنود است. شادماني امري دروني و كاملا فردي و شخصي است. تو مي تواني شادماني را در درون خودت بيابي – به هيچ كس ديگر احتياج نيست. و با يافتن شادماني، پيروز مي شوي. زندگي ات شكوه و زيبايي مي يابد. همه آسمان وجودت ستاره باران مي شود. و آنگاه كه بداني زندگي ات بيهوده نگذشته است، حتي مرگ نيز زيباست. ديگر بيزار و نااميد نخواهي مرد، دركمال شادماني خواهي مرد. مرگ را فرصتي براي استراحت به حساب خواهي آورد. تو ديگر شكوفا شده اي، رايحه ات را پراكنده ساخته اي. اكنون زمان استراحت و زمان نيست شدن در كل فرا رسيده است. رهرو زيبا زندگي مي كند و زيبا مي ميرد. زندگي اش جشن است و مرگش نقطه اوج جشن.

 

306
خالي- پر

از يك طرف خالي شويد و از طرف ديگر پر و لبريز گرديد. اجازه دهيد ابعاد مختلف يك پديده به وجودتان نفوذ كند. بودايي ها نامتعادل هستند. آنها بسيار ساكت و آرامند، ‌ولي چيزي در وجودشان كم است؛ چيزي كه من آنرا سرور مي نامم. بوديسم يكي از زيباترين ديدگاههاست؛‌ ولي نقص دارد و كامل نيست. عاري از عشق و احساس است. بيشتر شبيه رياضيات و هندسه و عاري از شور و اشتياق است. تا زماني كه شادي و سرور راستين وجودتان را فرا نگيرد، ‌احساس مي كنيد در زندگي چيزي كم داريد و راضي نخواهيد بود. ساكت و آرام باشيد، ولي از اين سكوت و آرامش، در جهت شادي و سرور بهره گيريد. و به اين شكل، ‌ظرفيت لذت بردن و شاد بودن را نيز در خود افزايش مي دهيد.

 

مراقبه 29 دی

 

روز:
وقتي كسي مي ميرد، از واژه هايي زيبا براي توصيف مرگ او استفاده مي كنيم. مثلا مي گوييم « او به ملاقات خدا شتافت. » هيچگاه نمي گوييم « او مرد »، بلكه مي گوييم « او پيش خدا رفت. به دنيايي ديگر رفت.» در تمامي زبانها اصطلاحاتي وجود دارند كه به جاي واژه مرگ بكار مي روند. اما هر كاري بكنيم، مرگ سر جاي خود باقي است و همه اين را مي دانند. ازهمان لحظه اي كه نوزادي بدنيا مي آيد، مرگ چون سايه بدنبال اوست. مرگ هر روز در كنار توست و تو بايد با او رو در رو شوي. بايد چهره او را بشناسي و با او آشنا شوي. يگانه راه اين كار مراقبه است. مراقبه يعني آگاه شدن ازاين كه « من كيستم؟ آيا من جسم هستم يا ذهن يا چيزي بيشتر؟ چيزي متفاوت؟ » مراقبه يعني آگاه شدن دردرون وجود. هشيار، مراقب و شاهد شدن. آنگاه همه چيز روشن و واضح مي شود. مي تواني ببيني تو جسم و بدن نيستي، زيرا روزي جسم تو كودكي كوچك بود سپس جوان شد و بعد پير- اما تو همان هستي كه بودي! جسم و بدن تو هزار و يك تغيير را از سر گذرانده اما تو دقيقا هماني. هيچ چيز تو تغيير نكرده. ذهن حتي بيشتر ازبدن تغيير مي كند. لحظه اي خشمگين است، لحظه اي نيست. لحظه اي شاد است. پيوسته درحال تغيير است. تو شاهد هستي بر همه چيز. مشاهده كننده را نمي توان مشاهده كرد. تو فاعلي و تمام اين چيزها مفعول. آنگاه كه تو اين را عميقا تجربه كني، بسي احساس آگاهي و رهايي خواهي كرد.

 

شب:
مقدس كسي است كه شادمان است، زيرا او پيشاپيش وارد پادشاهي خدا شده. بدون اينكه خود بداند درقلب او خدا رسوخ كرده است. خدا را هرگز نمي توان بصورت مستقيم يافت. تو نمي تواني مستقيما سراغ خدا بروي. خدا هيچ نام و نشان و هيچ شكلي ندارد. اگر بدنبال خدا بگردي و او را جستجو كني هرگز او را نخواهي يافت. به همين دليل است كه انسان روز به روز بي خداتر شده، زيرا مردم به دنبال خدا گشته اند و او را نيافته اند. خدا را جستجو كردند، زندگي اشان را   در اين راه هدر دادند و سرانجام متوجه شدند تلاششان كاملا بيهوده است. اما تمام تقصيرها به گردن مبلغان، کشیش ها و انسانهاي به متظاهر دينداري است، زيرا آنان پيوسته به مردم گفته اند خدا را جستجو كنيد، خدا را جستجو كنيد و اين كار كاملا بيهوده و بي معناست. شادماني را جستجو كن تا خدا را بيابي. اگر خدا را جستجو كني او را نخواهي يافت و بيشتر از قبل غمگين و بدبخت خواهي شد، زيرا دست نيافتن به چيزي كه تمام عمرت را به پاي آن گذاشته اي تو را ناكام و نااميد خواهد ساخت. همه چيز را در مورد خدا فراموش كن و فقط به جستجوي شادماني بپرداز. دلايل بدبختي و غم خود را پيدا كن، آنها را برطرف و ريشه كن ساز تا شگفت زده شوي: با ريشه كن كردن عوامل بدبختي، شادماني تو را فرا خواهد گرفت و در آن لحظات شادي از حضوري كه تو را فراگرفته آگاه خواهي شد- نه فقط تو بلكه همه هستي از آن حضور آگاه خواهند شد. آن حضور همان خداست. خدا نه يك شخص، بلكه يك حضور است. خدا نه خدا بلكه خداوندي است.

 

305
از خودگذشتگي

زندگي بايد به ايثار تبديل شود و تنها در اينصورت است كه معنا مي يابد. معناي زندگي، از خودگذشتگي است و هرچه سبب اين ازخودگذشتگي والاتر باشد، زندگي معناي والاتري مي يابد. افرادي هستند كه خود را وقف كشورشان مي كنند. يك كشور براي فداكاري، بسيار كوچك است و شخصي مانند هيتلر، ‌مي تواند به سادگي از اين از خودگذشتگي سواستفاده كند. افرادي هستند كه خود را فداي عقيده خود مي كنند. اين بهتر از ميهن دوستي است، ولي همين عقايد مختلف، باعث تقسيم انسانها به فرقه هاي مختلف شده است. هرگز خود را وقف آنچه باعث اختلاف ميان انسانها مي شود، نكنيد.

مراقبه 28 دی

 

روز:
تو مي تواني براي زيبا سازي بدن نزد متخصص زيبايي بروي. مي تواني براي زيبا سازي ذهن به دانشگاه بروي اما براي زيبا سازي وجود بايد به درون خويش رجوع كني. بودا فقط مي تواند راه را به تو نشان دهد. مي تواند طرح كلي را به تو عرضه كند، نه برنامه ويژه و جزء به جزء را، زيرا سفر به درون، سفري است اسرار آميز. هيچ نقشه اي را نمي توان طرح كرد. هيچ برنامه گام به گامي نمي توان عرضه نمود. هر فردي مجبور است به دنياي درون متفاوتي قدم بگذارد. هر فردي دنياي درون يگانه و بي همتايي دارد. مراقبه يگانه راهي است كه تو را به زيبايي و جذابيت درون و آگاهي دروني رهنمون مي كند. و با دست يافتن تو به آن‏، زندگي ات غرق در آن مي شود. به هرچه دست بزني به طلا تبديل مي شود.

 

شب:
من هيچ كيش و آييني را تعليم نمي دهم. فقط  به مردم كمك مي كنم تا از هرچه كه در درون و بيرون است آگاه شوند. آموزش من اين است: آگاه و هشيار شو و با آگاهي زندگي كن. بگذار آگاهي ات تعيين كننده باشد. هيچ نظم و قاعده اي را از بيرون تحميل نكن. بگذار آن از درون بجوشد و بخروشد تا آگاهي ات هميشه تازه، شاداب و جوان بماند. تا زندگي ات پرشور و پر حرارت تر و با شادي و نشاط و خير و بركت شعله ور شود.

 

304
ريشه داشتن

وقتي در عشق ريشه داشته باشيد، واقعا ريشه دار هستيد. راه ديگري براي ريشه دار بودن وجود ندارد. مي توانيد پول، خانه، حساب بانكي و حتي امنيت داشته باشيد، ولي هيچ يك از اينها به ريشه دار شدنتان كمك نمي كند. آنها تنها جانشينهاي ضعيفي براي عشق هستند. با داشتن امنيت فيزيكي – پول و موقعيت اجتماعي – تنها ترس از دست دادن آنها  را بيشتر مي كنيد يا نگران بدست آوردن امنيت بيشتر مي شويد. نارضايتي حد و مرزي ندارد.  عشق،‌ زميني است كه براي ريشه دواندن به آن نياز داريد. ريشه هاي ما نامريي است. و چيزهاي مريي نمي تواند به ريشه دار شدنمان كمكي بكند. پول، خانه، حساب بانكي و موقعيت اجتماعي همگي مريي هستند. بايد به دنبال زميني نامريي باشيد كه مي تواند عشق، خداوند يا عبادت باشد. نمي توانيد اين موارد را بدست آوريد، بلكه بايد به آنها اجازه دهيد تا شما را به دست آورند.

مراقبه 27 دی

 

روز:
ترسوها و بزدلان ممكن نيست ديندارباشند، اگرچه كليساها و مساجد از چنين مردمي پر است. چه بسا كه آنها دين را انباشته از ترس كرده باشند. تقريبا در تمامي زبانهاي دنيا واژه هايي چون " خداترس" در مورد اشخاص ديندار بكار مي رود. دينداران امروز كاملا نترس اند. آنان " خداترس " نيستند، بلكه عاشق خدا هستند. دينشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه مي توان از روي ترس عبادت كرد؟ چگونه مي توان از روي ترس عشق ورزيد؟ از روي ترس فقط مي توان تنفر ورزيد.... ترس و زياده خواهي دو روي يك سكه اند. ترس جهنم را آفريده است و زياده خواهي بهشت را. آنها فرافكني ترس و زياده خواهي اند... انسان ديندارخوش و خرم زندگي مي كند، زيرا او از چيزي نمي ترسد. و از اين نترسي، روحيه اي استوار برمي خيزد و بر روي اين روحيه استوار، او مي تواند معبد خدا را بنا كند – اين يگانه راه ممكن است.

 

شب:
دين همان دانش خداشناسي نيست، بلكه عشق است. دانش خداشناسي چيزي نيست مگر منطق، و منطق هيچ ربطي به دين ندارد، بلكه در حقيقت مخالف دين است. منطق نوعي ممارست ذهني، موشكافي و بازي با واژه هاست. مي تواند از واژه ها عمارتهايي زيبا و باشكوه بسازد اما اين عمارتها چون قلعه شني اند كه هيچ فايده اي ندارد. فقط مي توانند تو را سرگرم سازند. همانگونه كه وقتي تو در كنار ساحل مي نشيني و شروع به بازي با شنهاي ساحل مي كني، قلعه شني مي تواند تو را سرگرم سازد، اما هيچ فايده اي ندارد. يك بازي كودكانه است. متخصصان دانش خداشناسي انسانهايي بالغ نيستند. مسيح و محمد يك خداشناس نبودند و همچنين بودا. عارف واقعي يك خداشناس نيست، بلكه يك عاشق است. عاشق دلباخته اي كه به همه هستي عشق مي ورزد. عشق عبادت اوست. عشق نيايش اوست. فقط از راه عشق مي توان با هستي ارتباط برقرار كرد، با آن گفتگو كرد. يگانه چيز لازم، يك عشق بازي پرشور، يك عشق بازي ديوانه كننده ...است. مردمي كه احساس بي حوصلگي و خستگي مي كنند در دنيايي منطق زندگي مي كنند. منطق خسته كننده است اما عشق چنين نيست. عشق پيوسته تو را شگفت زده مي كند. عشق، بهت و حيرت تو را همواره زنده نگاه مي دارد: شعر، رقص و جشن شادي تو را تغذيه مي كند و گرنه زيباييهاي وجود تو از گرسنگي خواهند مرد. از منطق روي برگردان و هميشه عشق را برگزين!

 

303
تاريخ

انسان به جايي رسيده است كه تاريخ بايد دوباره از ابتدا شروع شود. آنچه انسان در طول تاريخ به خود كرده، از كابوس هم وحشتناكتر است. انسان چيزي قابل نوشتن در تاريخ ندارد؛ مگر مواردي استثنايي مانند بودا يا مسيح و یا محمد كه چون ستاره هايي در دور دست مي درخشند. انسان در جنگ و جنون زندگي كرده و گذشته اي سنگين به دوش مي كشد كه فراموش كردن آن بهتر از به يادآوردنش است. گذشته فقط ذهن را مسموم مي كند و بس. با نگاه به گذشته ‌به قدري احساس نااميدي انسان را فرامي گيرد كه گويي ديگر امكان رشدي وجود ندارد. تاريخ به گذشته اي باز مي گردد كه مرده و ديگر وجود ندارد. بايد توجه بشر به زمان حال معطوف شود.  نه تنها تاريخ، بلكه گذشته خود را فراموش كنيد. روز را طوري شروع كنيد كه گويي هرگز قبلا وجود نداشته ايد؛ مراقبه يعني همين. وقتي هيچ چيز از گذشته ندانيد، هيچ باري به دوش نمي كشيد و هيچ آينده اي هم در خيال نخواهيد داشت. وقتي گذشته ناپديد شود، آينده نيز از ميان مي رود، و تنها لحظه حال خالص و ناب باقي مي ماند.

مراقبه 26 دی

 

روز:
رشد و تكامل وظيفه اي دشوار است. بزرگترين ماجراجويي است. صعود به مرتفع ترين قله و كاري است بس خطرناك. اما هر قدر خطرناك ترباشد، خوشايندتراست. هر قدر پرفريب تر باشد، جذاب تر است. هر قدر خطرناك تر باشد، ماجراهاي بيشتري در خود خواهد داشت.

 

شب:
حضرت موسي يكي از پيامبران پيشرو بود. او فقط داشت يخ ها را آب مي كرد. حضرت عيسي جهشي بزرگ انجام داد. سه هزار سال پس از موسي اعلام داشت كه خدا عشق است. مسيح را به صليب كشيدند زيرا او داشت بنيان دين يهود را به هم مي ريخت. تبديل كردن خدا به عشق يعني از بين بردن ايده هاي كهنه و قديمي. اكنون دو هزار سال از زمان حضرت مسيح مي گذرد و بشر نيازمند جهش بزرگ ديگري است. راه من كاملا متفاوت است. من مي گويم عشق خداست. در حقيقت، خداوندي يكي از جنبه هاي عشق است نه بر عكس. اگر تو عشق بورزي كافيست، زيرا عشق به شكلي خودكار كيفيتي خداگونه بر وجود تو وارد مي سازد. چيزي از فراسو و الهي بر تو وارد مي شود. اكنون زمان آن است كه يك گام جلوتر از مسيح برداريم. با قلب خود و با عشق خود زندگي كن. بگذار عشق چراغ راه تو باشد تا به گمراهي نروي!

 

302
زندگي هاي متوالي

اينكه زندگي هاي متوالي درست يا نادرست است، اهميتي ندارد. مهم اين است كه باعث مي شود ديدگاهي كاملا متفاوت به زندگي داشته باشيد. در غرب- به اين دليل كه مسيحيان به يك زندگي اعتقاد دارند- همه چيز با عجله و شتاب انجام مي شود. هيچكس به اين اهميت نمي دهد كه چه كاري انجام مي دهد. همه فقط در حال عجله كردن و سريعتر انجام دادن امور هستند. چگونه مي توان با اين عجله و سرعت از زندگي لذت برد؟ براي لذت بردن از هر چيزي نياز به آرامش داريد. براي لذت بردن از زندگي، وقتي مرگ دير يا زود فرا مي رسد، زمان زيادي وجود ندارد. انسان تلاش مي كند در اين فرصت محدود تا مي تواند از زندگي اش استفاده كند، ‌ولي با همين تلاش، تنش به وجود مي آيد و آرامش از كف مي رود. براي من، درستي يا نادرستي باور شرقي به زندگيهاي متوالي، مهم نيست.

مراقبه 25 دی

 

روز:
كسي كه در لحظه اكنون زندگي مي كند، زندگي را عمودي سپري مي كند – رشد او از ريشه است. و تو هر قدر عميق تر بروي بيشتر به اوج مي رسي، همانند يك درخت. ريشه هاي درخت در قعر زمين فرو مي رود و درخت به بلنداي آسمان اوج مي گيرد. هر قدر ريشه ها عميق تر بروند، شاخسارها بيشتر اوج مي گيرند. اين تناسب هميشه بر قرار است . درخت با ريشه هاي كوچك نمي تواند تا اوج آسمان بالا برود- به زمين فرو مي افتد. اگر درخت مي خواهد به ستاره ها برسد، بايد ريشه هايش تا قعر زمين فرو بروند. بنابراين انسان واقعي چنان تمام و كمال زندگي مي كند كه تا ژرف ترين نقطه و سنگ زير بناي وجودش رسوخ مي كند و شروع به لمس ستارگان و نهايت اوج شادماني مي نمايد. اين يعني آزادي- آزاد بودن و وجود داشتن. آزادي كل بر تمام بودن.

 

شب:
سفر از عشق آغاز مي شود و در نور يا روشني پايان مي پذيرد و پل ميان اين دو عبادت است. سفر از ناداني به خرد چيزي نيست مگر سفر عبادت. عبادت يعني " من چنان كوچكم كه هيچ كاري از دستم ساخته نيست مگر اينكه كل به من كمك كند. عبادت يعني تسليم "‌ خود " به كل – تسليم شدن نه از روي نااميدي بلكه از روي فهم و آگاهي. يك موج كوچك چگونه مي تواند با دريا بجنگد؟ هرگونه تلاشش به شكست خواهد انجاميد. اما اين همان كاري است كه بشر مشغول انجام آن است . ما امواجي كوچك در درياي پهناور آگاهي هستيم. اين درياي آگاهي را مي تواني خدا، حقيقت، روشني، نيروانا، تائو، دارما بنامي. همه اين واژه ها معنايي مشابه دارند، اينكه ما جزيي از درياي پهناور هستيم. اما ما امواجي بسيار كوچك هستيم. نمي توانيم از خود خواسته اي داشته باشيم و نمي توانيم براي خود سرنوشتي رقم بزنيم. همين ميل و آرزوي از خود اراده داشتن و بدست آوردن چيزي از روي اراده باعث اصلي بدبختي ماست. عبادت يعني با آگاهي از بيهوده بودن اراده انسان، خود را تسليم اراده خدا كردن. يعني اظهار اينكه " خواست، خواست توست. " عبادت فقط زماني ممكن است كه عشق شديد به هستي وجود داشته باشد. از اينروست كه من مي گويم سفر از عشق آغاز مي شود و در روشني پايان مي يابد و ميانه سفر را عبادت و رها بودن تشكيل مي دهد.

 

301
پدر و مادر

بسيار خوب است كه پدر و مادر خود را  درك كنيد. اگر ميان شما و پدر و مادرتان، كدورتي وجود داشته باشد، هرگز آرامش نخواهيد يافت. هرجا كه باشيد، احساس تقصير مي كنيد و هرگز نمي توانيد بگذريد و فراموش كنيد... رابطه با پدر و مادر، مثل رابطه با ديگر اعضاي جامعه نيست.. وجود شما توسط پدر و مادرتان شكل يافته است. شما بخشي از آنها هستيد؛ شاخه اي از آن درخت و هنوز در آنها ريشه داريد. هنگاميكه آنها مي ميرند، چيزي ژرف در وجودتان مي ميرد و براي اولين بار احساس تنهايي مي كنيد. پس ماداميكه آنها زنده اند، ‌هرچه مي توانيد بكنيد تا به درك متقابل و رابطه خوب با آنها دست يابيد. سپس همه چيز آرام مي شود و حساب و كتابي باقي نمي ماند و هنگاميكه آنها اين دنيا را ترك مي كنند، ‌احساس گناه و توبه نخواهيد داشت. آنها از شما راضي بودند و شما از آنها خشنود.

مراقبه 24 دی

 

روز:
انسان از بيرون قطره اي بسيار كوچك به نظر مي رسد اما اين فقط ظاهر انسان است – فريب ظاهر را نخور! اگر از درون به انسان بنگري، چشم انداز تو كاملا تغيير مي كند. لحظه اي كه در كانون وجود خويش بايستي و از آنجا به خود بنگري شگفت زده مي شوي: تو چون دريا به نظر مي آيي. چنان پهناوري كه نمي تواني تصورش را بكني. پهناورتر از همه فضا، بزرگتر از آسمان. تو چون از بيرون به خودت مي نگري، خود را كوچک مي انگاري و به اين دليل اين احساس خرد و كوچك بودن، احساس حقارت مي كني. و عقده حقارت، ميليونها مشكل مي آفريند. نه يكي يا دوتا، بلكه ميليونها مشكل. تو درياگون هستي: نه كوچك نه بزرگ، بلكه بي نهايت، بي آغاز و بي  پايان. تو خود خدا هستي.

 

شب:
چرا انسان تا اين حد دل مشغول عشق است؟ فيلمهاي سينمايي، برنامه هاي تلويزيوني و راديويي، مجله ها و كتابها  همگي به موضوع عشق مي پردازند. بنظر مي رسد كه انسان علاقه شديدي به موضوع عشق دارد. آري، انسان به عشق علاقه مند است اما تمام اين چيزها بدل عشق هستند. انسان نتوانسته است عشق راستين را تجربه كند. او به سينما مي رود، فيلمي را درباره كسي در نقش عشق تماشا مي كند، خودش را به جاي او مي انگارد، فراموش مي كند كه يك تماشاگر است، جزيي از ماجراي فيلم مي شود و با شخصيت ويژه اي هم ذات پنداري مي كند. با خواندن داستاني، بخشي  از آن داستان مي شود. با از بر خواندن شعري زيبا گمان مي كند كه تجربه خودش را از عشق بيان كرده است. اينها بدلهايي نارسا براي تجربه واقعي عشق هستند. اگر انسان طعم واقعي عشق را بچشد، تمام اين چيزهاي بي معنا از زمين رخت بر خواهند بست. هميشه به ياد داشته باش كه فقط انسانهاي گرسنه به غذا فكر مي كنند. فقط انسانهاي برهنه به پوشاك مي انديشند. فقط كساني كه سقفي بالاي سر ندارند به خانه فكر مي كنند. ما فقط به چيزهايي كه نداريم فكر مي كنيم نه به چيزهاي كه داريم. عاشق بودن جرات و شهامت مي خواهد، زيرا عشق نيازمند بزرگترين فداكاريهاي زندگي است: واگذاري " خود ".  آنگاه معجزه اي رخ مي دهد: عشق در تو وارد مي شود، تو را سرشار مي كند و از تو لبريز مي شود. و در نهايت، عشق، تجربه تو از هستي و حقيقت مي شود.

 

300
شاه كليد

پذيرفتن، شاه كليدي است كه تمامي درها را مي گشايد. هيچ قفلي وجود ندارد كه نتوان آنرا با پذيرش گشود. لحظه اي را كه پديده يا رخدادي را مي پذيريد، ‌تحولي در وجودتان روي مي دهد كه از هماهنگي و يكپارچگي دروني نشات مي گيرد؛‌ ديگر شما دوپاره نيستيد. در پذيرش، يگانگي را تجربه مي كنيد. اين يگانگي را فراموش نكنيد؛ يگانگي بسيار زيباست. اگر آرزوهاي مختلف را بپذيريد، ‌مي بينيد كه آهسته آهسته، ‌همان انرژي كه باعث به وجود آمدن آرزوها شده است، موجبات رهايي از آنها را فراهم مي سازد. اگر وجود آرزوهاي مختلف را قبول كنيد، ‌وجودتان آرام تر مي شود و انرژي به وجود آورنده آرزوها سير طبيعي خود را باز مي يابد. حالا ديگر آرزوها خيلي مشغولتان نمي كند؛ چون آنها را پذيرفته ايد و با آنها مشكلي نداريد. آرزوها هم اكنون، همانند زغال سنگند كه مي توانند به مرور زمان،‌ به الماس تبديل شوند. بي آرزويي،‌ حالتي منفي نيست، بلكه نهايت پذيرش آرزوهاي مختلف است. وقتي آرزوها را درك كنيد، بشناسيد و به تجربه در آوريد، به ماوراي آن كه بي آرزويي است، مي رويد.

مراقبه 23 دی

 

روز:
با ژرف شدن سكوت، ميل و آرزو ناپديد مي شود. ميل و آرزو فقط در پيرامون تو وجود دارد. درست مثل امواجي كه در سطح دريا قرار دارند. اگر به عمق دريا بروي هيچ موجي را نمي يابي. ميل و آرزو فقط در پوسته خارجي خودآگاهي قرار دارد. اگر به ژرفا بروي... هر قدر ژرف تر روي، ازميل و آرزو دورتر مي شوي. در كانون وجودت ميل و آرزوها را كاملا فراموش مي كني. آنها همچون رويا و خيال جلوه مي كنند. آن لحظه، پر شكوه ترين لحظه است وقتي به كانون وجود خود وارد شوي. آنگاه مي تواني به پوسته بازگردي بدون اينكه تماست با هسته قطع شود. مي تواني درعين حال كه درپيرامون به سر مي بري، ريشه در كانون داشته باشي. آنگاه تمام آن امواج، بازي و نمايشي بيش نخواهند بود. مي تواني زيبا و برازنده و بدون هيچ آشفتگي، تنش و تقلايي بازي كني و نقش خود را اجراكني. مي تواني در محلهاي عمومي و تجاري، در سكوت و آرامشي فراگير باقي بماني. مي تواني درميان جمعيت باشي و در عين حال تنها باشي.

 

شب:
نه تو مي تواني بدون كل وجود داشته باشي و نه كل مي تواند بدون تو وجود داشته باشد. همين كه تو وجود داري نشانه آن است كه هستي به طريقي به تو نياز دارد. تو نيازي را بر طرف مي كني. حتي به كوچكترين برگ علف  به اندازه بزرگترين سياره نياز است. در هستي هيچ سلسله مراتبي وجود ندارد. هيچكس برتر يا پست تر نيست. به هيچ كس نيازي بيشتر و يا كمتر وجود ندارد. به همه نياز است، زيرا هستي يعني با هم بودن همه. همه ما چيزي را به هستي مي دهيم و هستي پيوسته چيزي را كه ما نياز داريم به ما عرضه مي كند. لحظه اي كه از خود رها مي شوي ديگر هيچ چيز نمي تواند به خطا برود. هيچ چيز هرگز به خطا نمي رود. همه چيزهمانگونه كه هست كاملا درست است. اين همان معناي دقيق خداست: همه چيز همان گونه كه هست خوب و نيكوست.

 

299
سايه

هيچكس نمي تواند نفس را نابود كند؛‌ زيرا نفس وجود حقيقي ندارد و فقط يك سايه است. جنگيدن با سايه احمقانه است و حتما در اين جنگ شكست خواهيد خورد. نه به اين دليل كه سايه بسيار قوي و قدرتمند است، بلكه چون سايه، وجود حقيقي ندارد.  نفس، سايه «‌ خود »‌ ماست. همانطور كه بدن مادي سايه دارد، « خود » ‌ما نيز داراي سايه است. اگر مي خواهيد سايه را نابود كنيد،‌ به روشنايي اجازه ورود دهيد و سايه خود به خود از ميان خواهد رفت. آگاهي و درك بيشتري كسب كنيد تا نفس ناپديد شود.

مراقبه 22 دی

 

روز:
 بياموز بدون اينكه كاري را بكني در سكوت بنشيني. فقط بنشين! در خودت بيارام. در خودت رها شو. اين كار اندكي زمان مي برد، زيرا ما را بي قرار پرورانده اند. ما بدست كساني پرورش يافته ايم كه خود بيقرار بودند. آنان ما را مسموم كرده اند، ما را فاسد كرده اند- اما نه آگاهانه و از روي قصد. شايد آنها انسانهاي خوبي بودند. شايد قصد داشتند به ما كمك كنند اما ناآگاه بودند و انسانهاي ناآگاه نمي توانند كمكي بكنند. فقط مي توانند آسيب برسانند. آنان همه را بي قرار و ناآرام ساخته اند. همه همواره در حال دويدن اند. دويدن و دويدن. نمي دانند به كجا،‌ چرا و براي چه مي دوند! سرعت چيزي بسيار مهم شده انگار كه داراي ارزش ذاتي است. يك مراقبه گر فقط بايد كارهاي اصلي و اساسي انجام دهد و نبايد زندگيش را براي چيزي غير ضروري تلف كند. يك مراقبه گر بايد بياموزد چگونه آرامش يابد،‌ بياسايد و از آسودگي لذت ببرد. و اندك اندك در كانون وجودت جاي خواهي گرفت. و وقتي به كانون وجود دست يابي، به جاودانگي و ابديت دست يافته اي. براي نخستین بار طعم عصاره زمان را خواهی چشيد.

 

شب:
همه چيزامكان پذير است اما تو بايد آنها را ممكن سازي. همه شرايط لازم براي ممكن شدن آنها در دسترس توست. فقط بايد آگاهانه عمل كني. به اين مي ماند كه تو زمين و بذري فراوان و آب و خورشيد را در اختيار داري، اما اگر بذرها را در زمين نكاري، هيچ گلي رشد نخواهد كرد و زمين تو بياباني پر از علفهاي هرز خواهد ماند. مهم ترين اصلي كه بايد به خاطر داشته باشي اين است كه تمام چيزهاي بي مصرف خودرو هستند و چيزهاي مهم و مفيد با كار و تلاش بدست مي آيند. دست يافتن به چيزهاي مهم و مفيد، تكليفي دشوار است. اگر دست روي دست بگذاري و كاري انجام ندهي نمي تواني به گل سرخي تبديل شوي. اكثر كساني كه به اين دنيا مي آيند، دست خالي مي آيند و دست خالي مي روند. اين مايه شرمندگي است. رهروان بیداری و عشق بايد كاملا شكوفا شوند. بايد سرنوشتشان را رقم بزنند.

 

298
آهنگ طبيعي بدن

بسيار مهم است كه هركس آهنگ طبيعي بدن خود را بداند. اين آهنگ ثابت و غير قابل تغيير است و هنگاميكه به دنيا مي آييد، تنظيم مي شود. كافي است اين آهنگ را درك كنيد. اگر احساس مي كنيد كه دوست داريد زودتر بخوابيد، زودتر بخوابيد و در عوض، صبح زودتر از خواب برخيزيد. آهنگ طبيعي بدن،‌ برنامه ريزي از قبل تنظيم شده سلولهاي بدنتان است. پرنده هايي وجود دارند كه با غروب خورشيد به خواب مي روند. اين پرنده ها را در آزمايشگاههايي قرار دادند و هنگام روز، محلي را كه آنها در آن قرار داشتند، ‌تاريك كردند و هنگام شب، آنجا را روشن نگاه داشتند. پس از مدتي متوجه شدند كه پرنده ها عصبي شده و شروع به خودكشي يا كشتن يكديگر كرده اند. آنها هنگام تاريكي مي خوابيدند و هنگام روشنايي از خواب بر مي خاستند و فقط جاي شب و روز برايشان تغيير كرده بود، ولي سيستم طبيعي بدنشان، اين نكته را درك كرده بود كه اتفاق عجيبي رخ داده است.

مراقبه 21 دی

 

روز:
وقتي در سكوت بنشيني و هيچ كاري نكني بهار از راه مي رسد و سبزه ها خود بخود رشد مي كنند. تو فقط بايد بدون انجام دادن هيچ كاري در سكوت بنشيني تا همه چيز خودبخود پديد آيد. تا بهار از راه برسد و سبزه ها سر بر آورند. همه چيز خود بخود رخ مي دهد. لازم نيست تو كاري بكني. مراقبه چيزي نيست كه بايد آنرا انجام داد، بلكه چيزي است كه بايد آنرا درك كرد و فهميد. همين كه تو مراقبه را درك كني و بفهمي، كافيست. آنگاه هر كجا كه در سكوت بنشيني مي تواني در حالت مراقبه قرار بگيري. مراقبه يك كنش و فعاليت نيست، بلكه حالتي از سكوت و بي كنشي است. همه چيز از فعاليت باز مي ماند تمام حركتها متوقف مي شود و تو در آسايش كامل قرار مي گيري. و آن لحظه، لحظه اي است كه در مي يابي فنا ناپذير هستي و فقط جسم تو از بين مي رود، خود تو هرگز. آنگاه تمام ترسها ناپديد مي شوند، زيرا همه ترسها در ترس از مرگ ريشه دارد. و نترس بودن ستون بنيادين يك زندگي شادمان است.

 

شب:
عشق برترين شعر است و منظور من از شعر، شعر ادبي نيست. از نگاه من شعر چيزي فراتر سرودن چند بيت است. شعر ادبي را حتي كسي كه زندگي و جذابيتي شاعرانه ندارد مي تواند بسرايد، زيرا با آموختن برخي فنون براحتي مي توان شعر سرود. آنگاه تو يك فن آور خواهي بود. نه يك شاعر و از صد نفر شاعر، نود و نه نفرشان فن آورند. انواع ديگر هنرها نيز بدينگونه اند: از صد نفر موسيقي دان فقط يك نفرشان موسيقي دان واقعي است، نود و نه نفرشان فن آورند، و چنين است مجسمه سازي ، نقاشي، معماري، و ديگر هنرها. شعر واقعي نيازي به شعر سرودن ندارد – ممكن است شعر بسرايد و يا نسرايد. نقاش واقعي ممكن است نقاشي بكشد و يا نكشد اما زندگيش رنگارنگ، متناسب، متقارن و متوازن خواهد بود. نقاشي، شعر و مجسمه او خود اوست. منظور من از اينكه عشق شعر است همين است. عشق به زندگي تو بعدي جديد مي بخشد، تو را هنرمند تر مي كند. تو را از چيزهاي بسياري آگاه مي سازد كه از آنها آگاه نبودي؛ از ستارگان و گلها، از سبزي و سرخي درختان، از انسانها، از چشمها، از چهره ها و از زندگي آنان. هركس انساني بزرگ و با امكاناتي بي پايان است. هر كس ماجرايي باور نكردني و داستاني زنده است. هركس براي خودش دنيايي است.

 

297
زندان

ممكن است من در اشتباه باشم. ممكن است من پيوسته در حال وانمود كردن چيزي باشم كه نيستم. هيچكس در اين مورد مطمين نيست. اطمينان كردن هميشه خطر است. اگر بدون اينكه به كسي حرفي بزنيد، خودتان تصميم بگيريد كه سيگار كشيدن را ترك كنيد، ‌احتمال موفقيتتان تنها يك درصد است. حال اگر از اين تصميم دوستان و اطرافيانتان را آگاه سازيد، ‌اين احتمال تا ده درصد افزايش مي يابد. اگر به جامعه غير سيگاري ها بپيونديد كه در آن هيچكس سيگار نمي كشد،‌ به احتمال نود و نه درصد، ‌سيگار را ترك خواهيد كرد. بزرگي مي گفت: ‌اگر مي خواهيد كاري را انجام دهيد و در انجامش مداومت داشته باشيد، گروهي از دوستان خود را بيابيد و اين كار را دسته جمعي و با هم انجام دهيد. درست مثل اينكه در زندان حبس شده ايد و مي خواهيد فرار كنيد. اگر بخواهيد به تنهايي اين كار را انجام دهيد، ‌احتمال موفقيتتان بسيار كم خواهد بود ولي اگر گروهي تصميم به فرار بگيريد، اين احتمال افزايش مي يابد. با وجود اين، هنوز اين احتمال وجود دارد كه فرارتان با شكست مواجه شود؛ ‌زيرا تعداد نگهبانان بسيار بيشتر از شماست. بهترين كار اين است كه با افرادي كه خارج از زندان و آزاد هستند، تماس بگيريد و از آنها تقاضاي كمك كنيد. آنها مي توانند ابزار، ‌وسايل و نقشه هايي را كه نياز داريد، به شما بدهند تا ساده تر از زندان فرار كنيد.

مراقبه 20 دی

 

روز:
مراقبه مخالفت با فكر نيست، فراتر رفتن از افكار است. چنان لخت و عريان شدن ذهن است كه خدا بتواند تو را آنگونه كه هستي ببيند. بدون هيچ صورتكي، بدون هيچ پوششي. چون يك كودك. و آن لحظه، لحظه بزرگ زندگي است وقتي كه عشق از فراسو بر تو جاري مي شود  و تو معشوق خدا مي شوي. اما تو مجبوري آنرا بدست آوري، بايد ارزش آنرا داشته و شايسته اش باشي. اين شايستگي از راه مراقبه بدست مي آيد. مراقبه تو را براي دريافت عشق خدا آماده مي كند. خدا هميشه آماده است تا عشق خود را به ما بدهد ولي ما براي دريافت آن آماده نيستيم. فضاي كافي براي دريافت آن نداريم. چنان از آشغال، افكار، آرزوها، خاطره ها و روياها انباشته هستيم كه هيچ فضاي خالي در ما وجود ندارد. اين فضا را بايد ايجاد كرد. و اين هنر مراقبه است: ايجاد فضايي در درون.

 

شب:
عشق الهي ترين تجربه زندگي است. عشق مدركي است كه ثابت مي كند كه هستي بدون معنا نيست، بلكه معنا و هدفي در آن نهان است. غير از عشق هيچ مدرك ديگري براي اثبات هدفدار و معنا دار بودن زندگي وجود ندارد. اگر تو مست مي عشق نشوي، بي هدف و سردرگم، چون پر كاهي در معرض نيروي ناشناخته طبيعت به اين سو و آن سو رانده خواهي شد. مادي گرايان به زندگي اينگونه مي نگرند. آن را تركيبي از ماده، محصول جانبي ماده و پديده اي ثانويه مي دانند. از نگاه آنان زندگي هيچ معنا و هدفي ندارد. اما بدون معنا و هدف فقط مي توان جان كند. نمي توان به رقص شادي درآمد. بدون معنا و هدف، فقط ترسوها مي توانند زندگي كنند. شجاعان خودكشي خواهند كرد. هيچ كس براستي قانع نمي شود كه زندگي بي معنا و هدف باشد، زيرا زندگي بي معنا و بي هدف نيست، بلكه داراي ارزشي ذاتي است كه بايد آنرا كشف كرد. ما ناخودآگاه، باطنا و فطرتا از آن اگاهيم. بطور مبهم مي دانيم كه زندگي بايد معنايي داشته باشد اما برايمان روشن نيست. بايد آنرا به روشنايي بياوريم. ما هيچ مدركي براي اثبات آن نداريم، مگر عشق را. عشق دريچه كوچكي را به روي مراقبه مي گشايد و از راه مراقبه پنجره اي به روي هستي خداوند گشوده مي شود. از اينروست كه من عشق را الهي ترين پديده روي زمين مي دانم.

 

296
تكنيك

تنها عشق است كه به كار مي آيد؛ تكنيكهاي مختلف فقط بهانه اند. اين درمانگر است كه موثر واقع مي شود، نه شيوه هاي درمان. بيست و پنج قرن است كه انسانها اشتباه تصور مي كنند كه بودا و ساير رسولان اديان مختلف به آنها كمك كرده اند، ‌ولي اينطور نيست. اين نيروي حيات، مهرباني، ‌درك و عشق آنها بوده است كه به انسانها ياري رسانده است. ذهن ما هميشه بدنبال تكنيكهاي سطحي است و چون موارد سطحي برايمان اهميت مي يابند، ‌ارتباط با عمق را از دست مي دهيم. به اين شكل، تنها آنچه غير ضروري است، آموزش داده مي شود و ضروريات به سادگي فراموش مي شوند.  تمامي آموزشها، ‌خلاف وجود اصيل آموزگار است. تنها موارد سطحي و غير ضروري در آموزشها منتقل مي شوند. درحاليكه نكته مهم، وجود خود آموزگار است.

مراقبه 19 دی

 


 روز:
فصل پاييز، فصل مراقبه است- موسمي كه تمام برگهاي درخت مي ريزد و درخت كاملا عريان مي شود. اگر خودآگاهي تمام افكار را دور بريزد، چون يك درخت بدون برگ شود. آنگاه بدون هيچ پوششي در معرض باد و باران و ماه و خورشيد قرار مي گيرد و در اين عريان ساختن خود، ارتباطي با خدا بر قرار مي شود. اين ارتباط همان عشق است. دراين ارتباط تو عاشق خدا مي شوي.

 

شب:
عشق يگانه پل پيروزي است اما پيروزي از راه عشق بسيار عجيب است، زيرا لازمه آن تسليم شدن است. پيروزي از راه عشق، پيروزي از راه تسليم شدن است و به همين دليل اين پيروزي بسي زيباست. اين پيروزي جنگ طلب نيست، آشتي جوست. با حمله و تصرف  كردن پيروز نمي شود، با تصرف شدن پيروز مي شود. كساني كه مي كوشند خدا را تصرف كنند، ابله اند. قادر به اين كار نيستند. خردمندان به خدا تسليم شده اند. خدا را دعوت كرده اند تا آنان را تصرف كند. تو نمي تواني خدا را صاحب شوي اما مي تواني بگذاري صاحب تو شود. اين يعني عشق. عشق به تو اجازه مي دهد تصاحب شوي. عشق مالكيت طلب نيست، هيچ تمايلي براي مالك شدن ندارد. عشق يعني خود را كاملا تسليم كردن به گونه اي كه از تو هيچ باقي نمانده باشد.

 

295
صداي انتقاد

نداي منتقد، هرگز از خود شما نيست. هنگاميكه كودك بوديد،‌ پدرتان به شما مي گفت:  « اين كار را نكن. » يا مادرتان مي گفت: «‌ آن كار را نكن. »‌ هرچه مي خواستيد بكنيد، هميشه به نظر اطرافيانتان نادرست و آنچه هرگز دوست نداشتيد انجام دهيد، به نظرشان درست بوده است. مي دانيد كه كار درست چيست، ‌ولي چون مجبور به انجامش هستيد و به شكل يك وظيفه انجامش مي دهيد، ديگر برايتان لذتي نداريد و به شكل يك وظيفه انجامش مي دهيد، ديگر برايتان لذتي ندارد. مي كوشيد از امر و نهي هاي پدر ومادرتان فرار كنيد. حالا هم كه بزرگ شده ايد و ديگر حتي پدر و مادرتان زنده نيستند، ولي بازهم مشكل داريد؛‌ چون صداي انتقاد آنها هنوز در ذهنتان وجوددارد. ديگر بچه نيستيد. اين حقيقت را درك كنيد و مسووليت زندگي تان را در اختيار خود بگيريد. اين زندگي شماست.

 

مراقبه 18 دی

 

روز:
ذهن ما چون يك آونگ پيوسته از گرم به سرد و از سرد به گرم درنوسان است. هرگز درميانه متوقف نمي شود. اگر ذهن درميانه متوقف شود، چيزي كاملا جديد را تجربه خواهد كرد: خنك. وشهوت، داغ و تب آلود است. حتي ناسالم است. در نقطه مقابل آن تنفر قرار دارد كه سرد است، كاملا سرد. يكي داغ و تب و آلود است و يكي سرد و بي روح- و ذهن پيوسته بين اين دو در حركت است. تو مي تواني كسي را دوست داشته باشي يا ازكسي متنفر باشي. به همين دليل است كه دوستي ها به دشمني ها تبديل مي شوند و دشمني ها به دوستي.  اگر دقيقا در ميانه باشيد، مي توانيد شادماني، حقيقت و خدا را بيابيد. وهمانگونه كه آونگ ساعت در ميانه متوقف مي شود- اگر تو ذهنت را در ميانه متوقف كني، ذهن همراه با زمان متوقف مي شود. ناگهان وارد ابديت مي شوي. و آن، دنياي خدا و دنياي فناناپذيري است.

 

شب:
مردم با انديشيدن درباره خدا و بحث و جدل در مورد او همه زندگي اشان را هدر مي دهند. هيچگاه به قلبشان گوش نمي دهند. قلب هيچ ميل و آرزويي براي خدا ندارد. فقط مي خواهد برقصد، آواز بخواند، خوشي كند، زندگي كند، مهر ورزد و به او مهر بورزند. قلب مي خواهد يك گل سرشار از عطر باشد و مثل يك پرنده در آسمان پهناور پرواز كند. مي خواهد يك چراغ باشد، يك روشنايي در تاريكي زندگي. قلب هيچ ميل و آرزويي براي بحث و جدل در مورد خدا ندارد. اگر والدين، آموزگاران و موعظه گران به تو نمي آموختند، تو هرگز به خدا نمي انديشيدي. از اينرو من مي گويم شادماني خداست. بهتر است تمام ديگرخداهاي دروغين از سرمان بيرون كنيم تا بتوانيم مسير درست را جستجو كنيم.

 

294
ناشناختني

دنياي ذهن شناخته شده است. مراقبه، رفتن به دنياي ناشناخته والوهيت دنياي ناشناختني است؛‌ درست مثل افق كه در ناشناخته مي گسترد. هرچه بيشتر به آن نزديك مي شويد،‌ از شما دورتر مي رود. همانند يك رنگين كمان است؛ دست نيافتني. مي توانيد تلاش كنيد تا به ناشناختني برسيد- تمامی تلاشتان بايد در همين جهت باشد- ولي غير قابل دسترسي است. خداوند ناشناختني است و به همين دليل زندگي زيباست؛ چون محال وجود دارد. زندگي ماجرايي هيجان انگيز است. هنگاميكه چيزي ممكن مي شود، ‌معناي خود را از دست مي دهد. به همين دليل زندگي در غرب، بي معناتر از شرق است. چون دانش و علوم مختلف ميزان اطلاعات شما را افزايش داده،‌ ظرفيت حيرت در وجودتان كم و كمتر شده است و تقريبا حساسيت خود را نسبت به ناشناختني از دست داده ايد. هميشه در دسترس ناشناخته و ناشناختني باشد.

مراقبه 17 دی

 

روز:
انسان در زمين موجودي بيگانه است. او دراين جهان است اما متعلق به آن نيست. مي كوشد به هر طريقي خانه اي بسازد، روابطي عاطفي ايجاد كند اما با شكست روبرو مي شود. تا زمانيكه انسان شروع به جستجوي درون نكند، همچنان بي خانمان خواهد ماند، زيرا خانه واقعي آنجاست. و دنياي درون فراتر از زمين است. دنياي درون بخشي از زمين نيست، در اين جهان است و درعين حال دراين جهان نيست. همان لحظه كه خود را در دنياي درونت بشناسي، احساس بيگانگي ناپديد مي شود. خانه خود، دنيايي را كه متعلق به آني و پادشاهي خدا را خواهي يافت. تا زمانيكه چنين نشود تمام تلاشهايت ناگزير به شكست خواهد انجاميد. تمام روابط عاشقانه ات بدون استثناء شكست خواهد خورد. تمام قدرتت ازهم خواهد پاشيد. شايد تو تمام ثروتهاي عالم را در اختيار داشته باشي اما همچنان فقير خواهي بود. شايد تمام دنيا مال تو باشد اما در اعماق وجودت احساس تهي بودن خواهي كرد. زندگي ات معنايي نخواهد داشت. همين كه كانون وجودت را بشناسي، محيط پيرامونت جزيي از آن مي شود. آنگاه تو در دنيا زندگي خواهي كرد و در عين حال در دنيا نخواهي بود و تحت تاثير آن قرار نمي گيري.

 

شب:
يگانه راه ثروتمندي اين است كه دردسترس خداي هستي و تمام رنگها، رنگين كمان ها، ترانه ها و درختان و گلهاي آن باشي، زيرا خدا را نمي توان در معبدها يافت. معبدها به دست انسان ساخته شده اند. خدا را در طبيعت مي توان يافت. خدا در ستارگان و در زمين خواهي يافت. وقتي باران مي بارد و رايحه اي دل انگيز از زمين بلند مي شود، خدا را در آنجا مي تواني بيابي. خدا را در چشمان يك گاو يا در خند ه هاي يك كودك مي تواني بيابي. خدا را در همه جا غير ازمكانهايي كه به دست مبلغان اختراع شده است مي تواني بيابي – اين مكانها تهي هستند. وقتي زندگي را همانگونه كه هست و بدون هيچ شرط و شروطي بپذيري، ناگهان خدا از تمام گوشه و كنارها خود را به تو مي نماياند. سرشار از خدا بودن، يگانه امكان هر گونه معنا و هدف يافتن است. و كسيكه خدا را شناخته، فنا ناپذيري را شناخته است. آنگاه فقط جسم و تن او خواهد مرد. هسته اصلي وجودش براي هميشه و هميشه باقي خواهد ماند.

 

293
شگفتي

تمامي آنچه زيبا و واقعي است، ‌با شگفتي همراه است. ظرفيت شگفت زده شدن را از دست ندهيد. اين يكي از بزرگترين موهبتهاي زندگي است. با ازدست دادن ظرفيت شگفت زده شدن، ديگر مرده ايد. اگر اتفاقات هنوز مي توانند سبب شگفتي شما شوند، زنده ايد و هرچه بيشتر در رويارويي با اتفافات مختلف حيرت كنيد،‌ زنده تريد‌؛ درست همانند سرزندگي و نشاط كودكان كه با ديدن يك سگ، ‌گربه، پرنده يا گوش ماهي در ساحل آنچنان شگفتي آنها را فرا مي گيرد كه باور كردني نيست. حتي اگر شما الماس بزرگ كوه نور را پيدا مي كرديد،‌ اين قدر حيرت زده نمي شديد. كودكان ظرفيت شگفت زده شدن را دارند پس هر گوش ماهي كوچكي برايشان همانند يك كوه نور است. معناي زندگي براي هريك از شما به اندازه ظرفيت حيرت و شگفتي در شماست. بارها و بارها به خود يادآوري كنيد كه زندگي پاياني ندارد و هميشه در حال حركت و نو شده است. زندگي سفري بي پايان است كه هر لحظه اش بكر و تازه است. هر لحظه از زندگي، شما را به اصل خودتان باز مي گرداند.

مراقبه 16 دی

 

روز:
افكار چون امواج هستند. ذهن تو را پيوسته متلاطم نگاه مي دارند. و وقتي ذهن تو در تلاطم باشد نمي تواند ماه را باز تاباند. مثل درياچه اي پر تلاطم است: ماه در آسمان است اما درياچه قادر به بازتاباندن آن نيست. وقتي امواج خروشان فرو مي نشينند، سطح درياچه همچون آيينه صاف مي شود و چهره ماه با تمام شكوهش از آن باز مي تابد. در حقيقت، چهره ماهي كه از آب درياچه باز مي تابد بسيار زيباتر از ماه واقعي است، زيرا درياچه چيزي به شكوه و زيبايي ماه مي افزايد. حقيقت نيز اينگونه است. وقتي تو كاملا ساكت و آرام باشي، حقيقتي كه از تو باز مي تابد چيزي ازتو مي گيرد. حقيقت زماني كه از آگاهي يك بودا باز مي تابد قوي تر ميشود. چنين نيست كه فقط بودا قدردان حقيقت باشد، بلكه حقيقت نيز قدردان بوداست. در شرق بسيار معروف است كه وقتي يك نفر به روشني ميرسد، همه عالم جهشي بزرگ بسوي ناشناخته برمي دارد. هر بودا، جواهر حقيقت را بيش از بيش زيباتر مي سازد. اما هنر اينكار ساكت بودن است، سكوت مطلق. بنابراين تو بايد بدون انجام  كاري در سكوت بنشيني تا آنگاه بهار از راه برسد و سبزه ها خود به خود رشد كنند. هيچ تلاشي لازم نيست. تنها چيز لازم، دست برداشتن از تمام تلاشهاست انگار كه تو وجود داري – اين همان معناي سكوت است. وقتي تو كاملا از ميان برخاسته باشي، ‌حقيقت از راه مي رسد. با چنان شكوه و زيبايي، با چنان شور و نشاط، با چنان سرمستي كه در تصور نمي گنجد.

 

شب:
در لحظه اكنون به سر بردن، يگانه راه زندگي كردن است. و آنگاه كه تو بدون پس روي به گذشته يا پيش روي به آينده در لحظه اكنون به سر مي روي، آنگاه كه همه انرژي ات بر اين لحظه متمركز است، زندگي گرم و پر حرارت و يك عشق بازي پر شور مي شود. تو با انرژي خودت شعله ور مي شوي. نور باران مي شوي، زيرا آتش در گرما و حرارت معيني به زندگي تبديل مي شوي، گرما و حرارت به نور تبديل مي شود. و اين تنها راه ثروتمند شدن است. در دنيا دو نوع انسان فقير وجود دارد: فقير فقير و ثروتمند فقير. ثروت هيچ ربطي با مال و منال ندارد، بلكه به چگونه زندگي كردن تو، كيفيت زندگي تو مربوط است. و تمام اين چيزها از راه مراقبه و اتصال رخ مي نمايند.

 

292
نقابها

هرچه مي كنيد،‌ فقط آگاهي خود را حفظ كنيد. حتي اگر نقابي بر صورت داريد، از آن آگاه باشيد. وقتي غمگين هستيد و دوستي نزدتان مي آيد، او را نيز غمگين مي سازيد. چرا بايد او بدون دليل غمگين شود؟ در حاليكه كاري انجام نداده است... مي توانيد بخنديد و با رويي خوش با او برخورد كنيد. در حاليكه از درون آگاهيد كه اين خنده و شادي، فقط يك نقاب است. هنگامي كه دوستتان شما را ترك مي كند، دوباره  به غم و اندوه خود باز گرديد. اگر از نقابها به اين شكل و آگاهانه استفاده كنيد، اشكالي وجود نخواهد داشت. اگر زخمي داريد،‌ نيازي نيست آنرا به همه نشان دهيد. زخم شما ارتباطي به ديگران ندارد. چرا بايد ديگران براي زخمهاي شما احساس ناراحتي كنند؟ مراقب زخم خود باشيد و بكوشيد آنرا معالجه كنيد. زخم را به پزشك نشان دهيد. نقابها نقش روان سازي و روغن كاري دارند. كسي از شما سووال مي كند حالت چطور است و تو شروع مي كني مشكلاتت را برايش مي گويي. در حاليكه منظور او اصلا اين نبوده. او فقط مي خواسته سلام و عليكي بكند و حالا مجبور است يك ساعت به درد دل تو گوش بدهد. مطمين باش بار ديگر، حتي به تو سلام هم نخواهد كرد. در زندگي تشريفاتي وجود دارد كه بايد رعايت شود. تو تنها زندگي نمي كني و اگر نخواهي بر اساس الگوهاي رسمي اجتماعي زندگي كني، براي خودت مشكل درست مي كني.

مراقبه 15 دی

 

روز:
انسان حقير ظاهري بزرگ بينانه به خود مي گيرد- اين از ترفندهاي " خود " است. هرگاه با چنين شخصي برخورد كردي بدان كه او در درون گرفتار عقده حقارت است. او عميقا رنج مي برد، زيرا احساس مي كند هيچ است اما نمي تواند به آن اقرار كند. مجبور است اين احساس خود را نه فقط از ديگران، بلكه از خودش نيز پنهان كند. مجبور است احساس حقارت خود را در ژرفاي ناخودآگاه اش مدفون كند تا از آن آگاه نباشد. انساني كه براستي شادمان است چيزي براي پنهان كردن ندارد. او صريح و آفريننده است و از آنجا كه چيزي براي پنهان كردن ندارد گرفتار دوگانگي شخصيت نيست. شخصيتهاي دوگانه پيچيده و بغرنج هستند. تو نمي تواني خود را از دوگانگي شخصيت رها كني. همين كه اقدام به اين كار كني، خيلي زود شخصيت سوم نيز نياز پيدا خواهي كرد. بعد از آن به شخصيت چهارم، شخصيت پنجم و ... اين جريان تا بينهايت ادامه دارد. دروغ نخست به دروغي ديگر براي توجيه نياز دارد، دروغ دوم به دروغ سوم و الي آخر. كافيست يك دروغ كوچك بگويي تا براي توجيه آن هزار و يك دروغ ديگر ببافي. و اين دروغها نيز در جاي خود به دروغهايي ديگر احتياج خواهند داشت بطوريكه كاملا فراموش خواهي كرد كه چرا شروع به دروغ گفتن كردي و نخستین دروغي كه گفتي چه بود. اما انساني كه شادمان است چيزي براي دروغ گفتن، پنهان كردن و لاپوشاني ندارد. او به شخصيت دومي نياز ندارد، زيرا ساده و بي رياست. متكبر و خود پرست نيست. ممكن نيست كه چنين باشد. نيازي به آن نيست. او چرا بايد متكبر باشد؟ او چنان شاد و خرم است كه همواره شكر گزار است. او متكبر و خود پرست نيست. از دنيا عصباني نيست. بابت همه چيز سپاسگزار است.

 

شب:
فردا بايد فردا باشد، نه امروز. نبايد انتظار داشته باشي كه آن دو يكي باشند. اين توقع و انتظار تو بسيار خطرناك است، زيرا در وهله نخست هرگز اينگونه نخواهد شد و آنگاه به تو احساس ناكامي دست خواهد داد. اگر هم به صورت اتفاقي فردا مثل امروز باشد، احساس بي حوصلگي خواهي كرد. اما نه ناكامي نشاط آور است و نه بي حوصلگي. بگذار آينده راه خود را برود. از آن هيچ انتظاري نداشته باش. آنرا ناشناخته و پيش بيني ناپذيررها كن و سعي نكن به طريقي امور را ثابت نگاه داري. طبيعت زندگي تغيير است و تو بايد با طبيعت، با قانون نهايي هستي به پيش بروي. بدون هيچ توقع و انتظاري با آن همگام شو تا غني و توانگر شوي. تا هر لحظه اي با خودنشاطي جديد، زندگي جديد، نوري جديد و معنويتي جديد به همراه آورد. و كسي كه عشقش همواره جاري است، كسي كه در هيچ چارچوبي محصور نيست، پهناور مي شود. به پهناوري آسمان. در اين پهناوري و بي كرانگي است كه در مي يابي هستي چيست. اين پهناوري، همان هستي است.

 

291
يگانگي

دنياي بيرون و درون،‌ تقسيمي غير واقعي و نادرست است. همه تقسيمات غير واقعي اند. آنها سودمندند؛ ‌زيرا صحبت كردن بدون كلمات محال است. البته عاقبت درك خواهيد كرد كه فقط يگانگي وجود دارد كه نه بيروني دارد و نه دروني. يگانگي، معناي اين عبارت است كه «‌ آن تو هستي. »‌ آن يعني بخش بيروني و تو يعني بخش دروني. اين دو بخش به هم اتصال دارند. آن به تو و تو به آن تبديل مي شود و ناگهان ديگر تقسيمي وجود نخواهد داشت. تقسيمات مختلف به اين سبب بوجود آمده اند كه ذهن نمي تواند درك كند موارد مخالف و متضاد يكي هستند. ذهن مي گويد، يا اين، ‌يا آن و نمي تواند هردو را با هم ببيند. زندگي هردوست. هستي هردو با هم است.

مراقبه 14 دی

 

روز:
وجدان عمومي بشر بيقرار شده است، زيرا به ما آموخته اند بلند پروازي كنيد. وقتي پاي بلند پروازي در ميان است تو چگونه مي تواني بياسايي؟ بلند پروازي يعني دويدن. يعني به سرعت دويدن، زيرا دوندگاني ديگر نيز وجود دارند. تو تنها نيستي. به تمام شيوه هاي ممكن با ديگران رقابت مي كني. مهم نيست كه آيا اين شيوه ها خوب هستند يا بد. يگانه چيزي كه اهميت دارد اين است كه موفق شوي- زيرا بارها و بارها به تو گفته اند كه هيچ چيزي برتر از موفقيت نيست. اگر تو موفق شوي، هر كاري انجام داده باشي، خوب است. اگر شكست بخوري، حتي آن چيز خوب نيز بد به حساب خواهد آمد. بنابراين ما را براي يك نزاي سياسي آماده مي سازند- براي پول، براي قدرت، جاه و مقام و شهرت. اينها بطور طبيعي نوعي تب و تاب مي آفرينند. نمي گذارند بياسايي. آسودن، نوعي تلف كردن وقت جلوه مي كند. حتي به تو مي گويند انجام دادن كاري ابلهانه خوب است. ماداميكه تو به انجام كاري مشغول باشي، سرت گرم كار خواهد بود. فرصتي براي استراحت نخواهي يافت. آنان استراحت و آسودگي مانند هر چيز ديگر محكوم كرده اند. ذهن خالي و تهي را خانه شيطان مي دانند... آموزش من در جهت مخالف تمام اين چيزهاي پوچي است كه به انسان تحميل شده. خود آگاهي انسان را مسموم كرده اند. من مي گويم هيچ چيز برتر از همه چيز است. " چيزي "، هرقدر هم خوب باشد هيچگاه نمي تواند بهتر از " هيچ چيز " باشد. با تو مي گويم كه خالي شدن نه عملي شيطاني، بلكه پرهيزگاري است.

 

شب:
وقتي با نگريستن به طلوع خورشيد احساس نشاط مي كني، چنين مي پنداري كه نشاط تو بر خاسته از طلوع زيباي خورشيد است. اما اين حقيقت ندارد. طلوع خورشيد فقط حالت مراقبه را در تو بر مي انگيزد. چنان زيباست كه افكار تو را متوقف مي سازد. تو محو زيبايي آن مي شوي. تو را مسخ مي كند. و لحظه اي افكار متوقف شود، در حالت عميق مراقبه قرار مي گيري و با سر چشمه نشاط دروني ات تماس مي يابي. اما ذهن منطق گراي تو چنين برداشت مي كند كه طلوع زيباي خورشيد باعث نشاط تو شده است. اما آن باعث نشاط تو نشده ، بلكه روند آنرا آغاز كره است. واژه اي بهتر براي توصيف اين پديده همان تقارن با وقوع همزمان دو پديده است. طلوع خورشيد باعث نشاط تو نمي شود، زيرا ممكن است بسياري از مردم هيچ تاثيري از آن نپذيرند يا كساني وجود داشته باشند كه با نگاه كردن به طلوع خورشيد غمگين شوند. اين به آنان بستگي دارد. به حالت ذهن و خلق آنان. اينگونه نيست كه همه با نگاه كردن به طلوع خورشيد احساس نشاط كنند. اگر اين نكته را بفهمي، در هر لحظه نشاط آوري مي تواني بي درنگ در حالت طبيعي مراقبه قرار بگيري. اينگونه بود كه مراقبه نخستين بار كشف شد. و مراقبه هميشه به يك حالت است: هيچ فكري نيست، ‌ذهن متوقف مي شود و ناگهان شور و نشاط پديد مي آيد.

 

290
لحظات مناسب

لحظاتي كه احساس شادي و عشق مي كنيد، ‌لحظاتي است كه بسيار نزديك شده ايد. هميشه هنگاميكه انسان عصبي و پر تنش است، به دنبال مدي تيشن و مراقبه مي رود، ‌ولي در چنين حالتي وارد شدن به مدي تيشن مشكل است. هنگاميكه احساس عصبانيت يا غم و اندوه مي كنيد، ‌به ياد مدي تيشن و ارتباط با منشا هستي مي افتيد. در حاليكه اين شنا كردن خلاف جريان است و مشكل خواهد بود. ناگهان يك روز صبح،‌ بدون دليل احساس شادي و طراوت مي كنيد. بايد اتفاقي در عمق ناخودآگاه شما رخ داده باشد. بايد  نوعي هماهنگي ميان شما و هستي روي داده باشد. ممكن است اين هماهنگي، شب هنگام كه در خواب عميق بوده ايد، رخ داده باشد. هرگاه چنين احساسي داشتيد،‌هرگز آنرا به هدر ندهيد. چند دقيقه مراقبه و مدي تيشن انجام دهيد. ناگهان شب كه در رختخواب خود آرميده ايد،‌ احساس آرامشي عميق وجودتان را پر مي كند... اين زمانها را بيهوده هدر ندهيد... نوعي هماهنگي پديد آمده است. از اين هماهنگي استفاده كنيد، سوار بر آن شويد و اين موج شما را ماوراي آنچه مي توانيد، خواهد برد. ياد بگيريد چگونه از اين لحظات گرانقدر استفاده كنيد.

مراقبه 13 دی

 

روز:
مردم به اين دليل گمراه مي شوند كه نمي دانند پند و اندرز را كجا بجويند. آنان در گذشته نزد كشيشان مي رفتند، امروز نزد روانكاوان و مجتهدان دینی مي روند. آنان، كشيشان جديدند. اما نه كشيشان و نه مجتهدان و روانكاوان هيچ نمي دانند. خود كشيشان ره گم كرده بودند و چنين اند روانكاوان. بايد نداي درون خود را بيابي تا به هيچ پند و اندرز ديگري نياز نداشته باشي. سر و صداهاي مزاحم درونت را خاموش كن تا بتواني نداي درونت را بشنوي. تا بتواني چراغ راه خود باشي و به گمراهي نروي.

 

شب:
روزی مقاله اي در مورد پيرمردي نود و نه ساله مي خواندم كه از او راز زندگي طولاني و سلامتي اش را پرسيده بودند. او پاسخ داده بود : " من از گفتن حقيقت كمي خجالت مي كشم. راستش را بخواهيد من زندگي ام را از درختان گرفته ام. من درختان را بغل مي كردم و ناگهان انرژي لطيف آنها وارد بدنم مي شد. درختان مرا شاداب و سرزنده نگاه داشته اند. " حرف اين مرد كاملا بر حق است. شايد او نتواند اين حقيقت را از نظر علمي ثابت كند، اما علم نيز دير يا زود با او همراه خواهد شد. اگر تو به درختي مهر بورزي يا اگر تخته سنگي را دوست داشته باشي به تو پاسخ خواهد داد. به تمام شيوه هاي ممكن عشق ورزيدن را به بوته آزمايش بگذار تا هر روز غني تر از روز قبل شوي. كم كم منابع و راه هاي جديد و موضوعهاي جديد براي عشق ورزيدن خواهي يافت. و سر انجام روزي فرا خواهد رسيد كه بدون هيچ معشوقي، فقط عشق خواهي ورزيد- نه به شخصي معين. سرشار و لبريز ازعشق خواهي بود و اين همان حالت به روشنايي رسيدن است. تو به نهايت رضايت و خشنودي مي رسي، زيرا كامروا شده اي و به خانه رسيده اي. احساس مداوم اينكه گويي چيزي كم است،  براي نخستين بار ناپديد مي شود. و روزي بزرگ در زندگي اوست آنگاه كه كسي احساس كند هيچ چيزي كم نيست، پيوسته جستجو مي كند اما نمي تواند چيزي را كم بيابد. همه چيز سرشار است. چنين انساني بدرستي زندگي كرده است. ديگران زندگي را به هدر مي دهند. يك فرصت طلايي را از دست مي دهند. ما بايد عصاره هر لحظه را تا آخرين قطره بكشيم.

 

289
راهنما

رودخانه ها بدون نقشه و راهنما به اقيانوس مي روند. استاد يا راهنما شما را به اقيانوس نمي رساند. استاد شما را آگاه نگاه مي دارد تا در ميانه راه، سرگرم موارد غير ضروري نشويد؛ زيرا هزار و يك موقعيت جذاب و فريب دهنده در راه وجود دارد كه ممكن است منحرفتان سازد. رودخانه حركت مي كند، ‌در راه به درختي زيبا بر مي خورد، ‌از زيبايي درخت لذت مي برد،‌ آنرا تحسين مي كند و دوباره به راهش ادامه مي دهد. رودخانه به درخت نمي چسبد؛‌ زيرا در اينصورت، ‌حركتش متوقف مي گردد. به كوهي زيبا مي رسد؛ ‌به خاطر لذت گذر از چنين كوه زيبايي،‌ سپاسگزاري مي كند و به راهش ادامه مي دهد. رودخانه همينطور به راهش ادامه مي دهد... مشكل انسان اين است كه وقتي درختي زيبا مي بيند، ‌دوست دارد خانه اش را همانجا بسازد و آنجا زندگي كند... استاد بارها و بارها به يادتان مي آورد كه به هيچ چيز نچسبيد و وابسته نشويد، نه اينكه از زندگي لذت نبريد. در واقع با چسبيدن و وابسته شدن، نمي توانيد لذتي ببريد. لذت واقعي ازعدم وابستگي ناشي مي شود.

مراقبه 12 دی

 

روز:
حقيقت بايد از خودت باشد، نه چيزي عاريتي. بايد از تو زاده شود، نمي تواني آنرا به فرزندي قبول كني. اگر زني نازا باشد، كودكي را به فرزندي قبول مي كند با اين اميد كه يك مادر خواهد شد. اما تو تا زمانيكه كودكي را بمدت نه ماه باردار نباشي نمي تواني يك مادر شوي. آن نه ماهي كه كودك درشكم مادر قرار دارد بسيار با اهميت است، زيرا مادر و كودك درهماهنگي كامل زندگي مي كنند – آنها از هم جدا نيستند و در اتحاد كامل بسر مي برند. كودك با مادر تنفس مي كند و همواره صداي قلب مادر را مي شنود. روانشناسان مي گويند بدليل گوش دادن به صداي قلب مادر در دوران جنيني است كه گوش دادن به موسيقي دلپذير است. بدون آن ... اگر كودكي در درون يك دستگاه انجماد پرورش يابد – كه دير يا زود بشر موفق به انجام آن خواهد شد – هيچ اشتياقي براي موسيقي از خود نشان نخواهد داشت. چنين كودكي بسيار سرد خواهد بود. هيچ گرمايي در خود نخواهد داشت،‌ زيرا او گرماي درون شكم مادر را تجربه نكرده است. او يك موجود غير انساني خواهد بود، زيرا خلق جنين پيوسته همراه با خلق مادر تغيير مي آيد و اين رابطه يك طرفه نيست. مادر نيز با تغيير خلق جنين تغيير مي يابد. يك داد و ستد هميشگي بين آنها بر قرار است . آن نه ماه بارداري، آن احساس درد و سنگيني و آن فداكاري، يك ضرورت است و گرنه مادر چيزي كم خواهد داشت. حقيقت نيز اينگونه است. تو بايد مادر واقعي حقيقت باشي. نمي تواني آنرا به فرزندي قبول كني.  مراقبه يعني دور انداختن تمام چيزهايي كه از ديگران گرفته اي تا بتواني براي شناخت آنچه كه در درون وجودت هست آزاد باشي.

 

شب:
شاد و خندان باش! اين تعريفی حقیقی از دينداري است. غمگين بودن گناه هست و شاد بودن پرهيزگاري. اگر بتواني با تمام وجود و از ته دل بخندي، زندگي ات مقدس خواهد شد. خنده اي از ته دل و با تمام وجود، پديده اي يگانه و بي همتاست. پس وقتي مي خندي بگذار تمام سلولهاي بدنت به همراه تو بخندند. بگذار خنده از فرق سر تا نوك پايت گسترش يابد. بگذار به ژرف ترين و دروني ترين نقاط وجودت برسد. آنگاه حيران خواهي شد كه خنده چگونه تو را راحت تر از هر عبادتي به خدا نزديك مي سازد.

 

288
رها كردن

به محض اينكه فرا بگيريد چگونه رها كنيد، زندگي راستين آغاز مي شود. بيهوده تلاش مي كنيم تا چيزهاي مختلفي به دست آوريم. همين تلاش براي به دست آوردن، ‌خود همچون مانعي عمل مي كند. زندگي اتفاق مي افتد و آنرا نمي توان به دست آورد. هرچه بيشتر براي بدست آوردنش تلاش كنيد، كمتر آنرا بدست مي آوريد. نيازي نيست به دنبالش باشيد. تنها بايد باز و پذيرا باشيد؛ همانند يك ميزبان در انتظار ميهمانش. نيازي نيست زندگي را تعقيب كنيد. هرچه بيشتر تعقيبش كنيد، دورتر مي رود. زندگي شامل همه چيز مي شود: ‌شادي، سرور زيبايي، خوبي، حقيقت و ... زندگي معناي كل هستي است. بايد ياد بگيريد كه چگونه با شكيبايي در آرامش باقي بمانيد و سپس معجزه رخ مي دهد. يك روز هنگاميكه كاملا در آرامش هستيد، ناگهان همه چيز دچار تغيير و تحول مي شود. ناگهان پرده اي از مقابلتان كنار مي رود و هرچيز  را آنطور  كه حقيقتا هست، مي بينيد. اگر چشمانتان از آرزوها و انتظارات مختلف پر باشد. نمي تواند واقعيت چيزها را مشاهده كند. چشمان شما با گرد و خاك آرزوهاي مختلف پوشيده شده و جست و جوي تان بي فايده است. جست و جو كردن،‌ محصول ذهن است و لحظه رها كردن جست و جو، لحظه گرانبهاي تحول است. تمامي مدي تيشينها و اتصالات مختلف، آمادگي براي رسيدن به همين لحظه است. آنها شما را براي روزي آماده مي كنند كه ديگر هيچ آرزويي نداريد.

مراقبه 11 دی

 

روز:
مسيح هرچه مي گويد تجربه خود اوست و يك مسيحي هرچه مي گويد باور اوست. و فاصله بين تجربه و باور از زمين تا آسمان است. آن دو هرگز به هم نمي رسند. اگر مي خواهي حقيقت را بشناسي، هيچگاه باور نكن. نمي گويم كه يك بي اعتقاد شو، زيرا اين نيز يك باور است. يك باور منفي، يك ضد باور... حقيقت حق انحصاري هيچكس نيست. تو بايد آنرا كشف كني. بايد در آن رخنه كني. به جاي باور كردن، بايد با ذهني باز پيش بروي. باور تو را بسته نگاه مي دارد. تو را به يك نتيجه گيري مي رساند كه از خودت نيست. كسي ديگر آنرا به تو داده. تصادفي و اتفاقي است. اگر تو به دست يك هندو پرورش يافته باشي، يك هندو خواهي شد و اگر به دست يك مسيحي، يك مسيحي. پس پاي شرطي شدن و تعليم و تربيت در ميان است، اينكه چه كسي معلم تو بود و تو بطور تصادفي در چه محيطي بدنيا آمده اي. آنها ذهن تو را شرطي كرده اند، ذهن آنها بدست والدينشان شرطي شده بود و الي آخر. از قيد تمام شرايط از پيش تعيين شده رها شو تا بتواني كشف كني. نخستين شرط جستجو، دور انداختن تمام نتيجه گيريهاي از قبل است تا بتواني خودت تجربه كني. و روزي كه خودت تجربه كني يك مسيح مي شوي. براي خودت يك بودا مي شوي- و اين بسيار زيباست. يك مسيح بودن زيباست اما يك مسيحي بودن نه.

 

شب:
هر كودكي مي داند چگونه باز و پذيرا باشد، به همين دليل است كه كودكان اين چنين زيبا و شاد هستند. به چشمان كودكان بنگر – بسيار آرامند. به شاديهاي كودكان بنگر- بسيار سرشارند. هر كودكي مي داند كه چگونه شاد باشد اما اين موضوع را دير يا زود فراموش مي كند. يا خود او فراموش مي كند و يا ما او را وادار به اين كار مي كنيم. اين هنر را مي توان دوباره آموخت. هنر باز و پذيرا بودن را باز آموز و آنرا به خاطر بياور. هيچ چيزي كم نيست. هيچ چيز دچار كاستي نيست. اين دنيا كامل ترين دنيايي است كه مي تواند وجود داشته باشد.... دوستدار هستي و تمام جلوه هاي آن باش تا تمام اندرزهاي آن را در سنگهايش بيابي. نيازي نيست در لابه لاي متون ديني بگردي، زيرا جهان، خود كتاب آسماني است. در همه جا رد و اثري از خدا وجود دارد.

 

287
اجتماعي بودن

نود و نه درصد فعاليت انسان بي فايده است. نه تنها بي فايده، بلكه ضرر هم مي رساند. آنچه شما به اصطلاح اجتماعي بودن و ارتباط برقرار كردن با ديگران مي ناميدش،‌ هيچ سودي ندارد. درست مثل اينكه از تب، رنج مي بريد و در بستر بيماري در حال ناله كردن و هذيان گفتن هستيد، ناگهان دماي بدن شما به حالت طبيعي خود باز مي گردد و تب تان قطع مي شود و تصور مي كنيد كه چون حالا ديگر هذيان نمي گوييد- احساس نمي كنيد كه ارواح دورتان را فرا گرفته اند يا تختخواب تان در آسمان پرواز مي كند- شور زندگي از وجودتان رخت بسته است. بدون شك وضعيت كنوني شما در مقايسه با زماني كه در تب مي سوختيد و هذيان مي گفتيد، معمولي تر است، ولي اين وضعيت طبيعي است، نه حالت قبلي. هنگاميكه اين به اصطلاح اجتماعي بودن را رها مي كنيد، چنين حالتي برايتان رخ مي دهد؛ ديگر تب نداريد، هذيان نمي گوييد و حالتان به وضعيت طبيعي خود بازگشته است. به جاي اينكه روز را با صحبتهاي بي فايده و غيبت كردن سپري كنيد، كوتاه و گزيده سخن مي گوييد، ولي همين سخنان كوتاه، معنا و اهميت بيشتري خواهد داشت. انسان نيازي ندارد تا انبوهي از دوستان و آشنايان، گردش را فرا بگيرند. تنها چند رابطه عميق و صميمي كافيست. در واقع، چون انسانها چنين روابط عميق و صميمي اي ندارند،‌ اطرافشان را شلوغ مي كنند. در حاليكه هيچ چيزي نمي تواند جاي يك دوستي صميمي را پر كند. مي توانيد هزار دوست داشته باشيد، ولي خوب مي دانيد كه يك دوست واقعي، پر ارزش تر است. مردم فكر مي كنند كميت مي تواند جاي كيفيت را بگيرد. هرگز چنين نيست.

مراقبه 10 دی

 

روز:
من در اينجا هيچ فلسفه و هيچ كيش و آييني را آموزش نمي دهم. آموزش من شامل آزمودن، تجربه كردن  و قدم گذاشتن در دنياي درون با ذهني باز و بدون باور است، زيرا هر باوري مانعي در برابر شناخت حقيقت است. هر باوري دشمن جستجوي حقيقت است. يك با خدا يا يك بي خدا نشو. هيچ نيازي به اين كار نيست‏، زيرا تو چيزي نمي داني. فقط بدان « من هيچ نمي دانم » و با اين حالت ذهن، چون كودكي كه چيزي نمي داند به دنياي درون قدم بگذار. اگر بتواني چون يك كودك وارد وجود خود شوي، اگر بتواني از روي ناداني عمل كني، حقيقت دور از دسترس نخواهد بود. به تو بسيار نزديك خواهد شد.

 

شب:
 وجود خويش را بشناس تا كليد را بيابي. شاه كليدي كه بسياري از درها را مي گشايد. در حقيقت، آن كليد براي گشودن همه درها كافيست. من آن كليد را حقيقت،  حقيقتي كه تو تجربه كرده اي مي نامم. پس تمام باورها، تمام دروغهايي را كه ديگران به تو آموخته اند دور بينداز و پاك، تهي و نادان به پيش بروتا خيلي زود گنج را پيدا كني، گنج بزرگ خرد دروني ات را. اين گنج آنجاست و منتظر توست تا با دستهاي خالي بيايي. مراقبه يعني به درون گام نهادن با دست خالي. خالي از تمام باورها و دانشها.

 

286
هر زمان، هر مكان

مراقبه، هيچ ارتباطي با زمان و مكان ندارد، بلكه با وجود و فضاي دروني شما مربوط است. هرگاه از زندگي روزمره آزاد مي شويد، در ارتباط با شعور کیهانی قرار بگیرید، اين مي تواند در هر مكان و زماني اتفاق بيفتد. ارتباط راستين، هيچ محدوديتي ندارد و جريان آن آرام آرام، آگاه و آگاه ترتان مي سازد. در اينصورت آنچه انجام مي دهيد، فقط در سطح خواهد بود و در عمق، اين جريان آگاهي ادامه خواهد داشت. حتي در بازار، وقتي شلوغي و سر و صدا اطرافتان را فرا گرفته است، در درون كاملا خاموش باقي مي مانيد. حتي وقتي كسي به شما توهين مي كند و مي كوشد تا احساساتتان را برانگيزد، به آرامش و سكوت درونتان خدشه اي وارد نمي شود. حتي اگر هزار و يك انحراف وجود داشته باشد؛ مركز دروني تان به قدر ذره اي منحرف نمي شود. اين مراقبه، از طريق ذهن غير ممكن است و تنها از راه دل رخ مي دهد. حالا و اينجا، درحال رخ دادن است، لازم نيست براي رخ دادنش كاري انجام دهيد. به خودي خود رخ مي دهد. به زمان حال بازگرديد و سكوت و آرامش آنرا احساس كنيد.

مراقبه 9 دی

 

روز:
حقيقت هرگز راحت نيست. در آغاز بسيار دشوار است. حقيقت در آغاز تلخ و درپايان بسيار شيرين است. نه اينكه خود حقيقت تلخ باشد، بلكه چون ما مدت طولاني در دروغ زندگي كرده ايم، وقتي حقيقت وارد شود دروغ هاي ما از هم مي پاشند و اين دردآور است. و حقيقت هيچگاه سازش نمي كند. وقتي از راه برسد تمام دروغها ناگزير بايد از هم بپاشند. حقيقت در آغاز از هم پاشيدگي مي آفريند سپس از آن تكه هاي از هم پاشيده ستاره ها متولد مي شوند. آفرينندگي پديد مي آيد. به همين دليل است كه فقط انسانهاي شجاع حقيقت را شناخته اند. ديگران در ناز و نعمت دروغهايشان زندگي كرده اند. براي مثال، انسان از مرگ مي هراسد و بدليل اين ترس، بدون اينكه چيزي از جاودانگي بداند خيال آنرا در سر مي پروراند. مردم نزد من مي آيند و مي پرسند: " پس از مرگ چه خواهد شد؟ " و من به آنان پاسخ مي دهم " نخست بگذاريد ببينم پيش از مرگ چه خواهد شد. شما هنوز زنده ايد و در حال حاضر نگراني شما بايد اين باشد كه زندگي چيست. " اگر بداني زندگي چيست، اگر از آنچه اكنون است آگاه شوي، مي تواني همين آگاهي را موقعي كه مرگ از راه مي رسد بكارگيري. اين همان آگاهي است. همان آيينه اي كه زندگي را باز مي تاباند، مرگ را نيز باز خواهد تاباند. و اگر تو آگاه شوي، هيچ مرگ و تولدي وجود نخواهد داشت. همه چيزي جاودان خواهد بود. اما اين بايد يك تجربه باشد نه يك خيال و پندار.

 

شب:
مردمي وجود دارند كه در توجيه بدبخت بودن خبره شده اند. اينان تا بدبخت نباشند نمي توانند خوشبخت شوند. فقط يك خوشبختي را مي شناسند و آن بدبختي است. چنين مردمي وقتي از بدبختي هايشان مي گويند مي تواني بدبختي را در چشمان، در چهره و در روش صحبت كردنشان ببيني. همه چيز نشان مي دهد از بدبختي لذت مي برند و در مورد آن لاف مي زنند. اينان بايد كه بدبختي اشان را بزرگ نشان دهند و آنرا تا آنجا كه ممكن است زير ذره بين ببرند. اما چنين مردمي چگونه مي توانند شادمان باشند؟ و تو هر لحظه بر سر دو راهي قرار داري. تو مي تواني يا راه غم را برگزيني يا راه شادي را. اينگونه عمل كن: در هر موقعيتي ببين كه چه چيزي آن تو را شاد و خوش و چه چيز غمگين و بدبخت خواهد ساخت.

 

285
حيرت

دانش و اطلاعات، ظرفيت حيرت را از ميان مي برد. حيرت از گرانبهاترين پديده ها در زندگي است. هرچه بيشتر بدانید، كمتر حيرت مي كنيد و هرچه كمتر حيرت كنيد، معناي زندگي برايتان كمتر خواهد بود. ديگر شگفت زده نخواهيد شد. همه چيز برايتان عادي و معمولي مي شود. دل معصوم، همانند كودكان كه در ساحل به دنبال جمع كردن گوش ماهي هستند يا در باغ و بوستان بالا و پايين مي پرند،‌ مدام در حيرت است. اگر با يك كودك به راهپيمايي صبحگاهي برويد، از سووالات بيشمارش خسته مي شويد ... چرا درختان سبزند؟ ‌چرا گلهاي سرخ اين رنگند؟‌... كودك به همه چيز علاقه دارد. هرچه اطلاعات و دانشتان افزوني يابد، مشغول بودنتان در زندگي كاهش مي يابد. خيلي ساده از كنار مسايل زندگي مي گذريد و به هيچ چيز توجه نمي كنيد. ذهنتان بسيار باريك مي شود؛‌ فقط به دنبال پول درآوردن هستيد. ابعاد زندگي، ديگر برايتان معنايي نخواهند داشت. در حيرت بودن، يعني در ارتباط قرار گرفتن با همه چيز و كاملا باز و پذيرا بودن.

مراقبه 8 دی

 

روز:
يكي از كيفيتهاي اساسي حقيقت اين است كه حقيقت انتقال ناپذير است. حقيقت من نمي تواند حقيقت تو شود. همين كه آنرا به تو بدهم به دروغ تبديل مي شود. به اين مي ماند كه درختي را از ريشه بيرون بكشي. همين كه درخت از ريشه بيرون كشيده شود خواهد مرد، زيرا درخت فقط وقتي زنده است كه ريشه دوانده باشد. و درخت حقيقت را نمي توان از جايي به جاي ديگر منتقل ساخت. تو نمي تواني آنرا در خاك ديگري بكاري. هر كس بايد حقيقت خود را كشف كند. بلي ممكن است اگر براي ديگران ممكن است چرا براي من نباشد؟ معنا فقط از تجربه بر مي خيزد.

 

شب:
تو مي تواني هم جهنم را بيافريني و هم بهشت را. تصميم، ‌تصميم توست. مسووليت بعهده توست. تمام چيزهاي خوب زندگي و در حقيقت، خود زندگي هديه هستي است. مشكل يافتن اين هدايا نيست، بلكه نحوه دريافت كردن آنهاست. براي مثال، شادماني را در نظر بگير. شادماني در جايي دوردست، در تبت يا هيماليا نيست. موضوع سفر كردن بسوي آن مطرح نيست، بلكه موضوع اين است كه چگونه نسبت به آن پذيراتر شويم. اين هديه هميشه از راه مي رسد اما با درهاي بسته ما روبرو مي شود. خورشيد طلوع مي كند اما ما همچنان در تاريكي نشسته ايم، زيرا چشمان ما بسته است. اين هديه سر جاي خود باقيست. فقط بايد چشمان خود را بگشاييم تا همه چيز نوراني شود. اما با بسته نگاه داشتن چشمها، در تاريكي خواهيم ماند. به روي زندگي و هستي بسته نمان. باز و پذيرا شو. دينداري يعني باز و پذيرا بودن به زندگي و اطمينان كردن به آن. نبايد از زندگي بترسي. به تمام شيوه هاي ممكن در دسترس آن باش تا حيران شوي! لازم نبود حتي براي لحظه اي كوتاه در بدبختي بسر بري. مي توانستي همواره شاد و خرم باشي.

 

284
رهايي از شرطي شدن

عشق، رهايي از شرطي شدنهاست. الگوهاي قديمي را از ميان مي برد، اما الگويي جديد ارايه نمي دهد. بسيار رخ مي دهد كه عاشقان، همانند كودكان مي شوند. عشق شما را قبول مي كند؛ بدون اينكه انتظاري از شما داشته باشد . عشق نمي گويد:‌ «‌ اين باش يا آن باش. »‌عشق مي گويد:‌ «‌ خودت باش. تو همينطور كه هستي، خوبي. تو همينطور كه هستي، زيبايي. »‌ عشق شما را مي پذيرد و ناگهان شما هم شروع مي كنيد به رها كردن ايده آل هايتان؛ بايدها و نبايدها. پوست قديمي خود را مي اندازيد و دوباره همانند كودكان مي شويد. عشق، انسانها را جوان مي كند. هرچه بيشتر عشق بورزيد، جوانتر باقي مي مانيد. اگر عشق نورزيد،‌ پير مي شويد و ارتباطتان را با خود از دست مي دهيد. عشق چيزي نيست؛ مگر ارتباط در قرار گرفتن با خودتان، از طريق فردي ديگر؛ كسي كه شما را مي پذيرد و همانند آينه اي شما را آنگونه كه هستيد، مي نمايد. در عشق مي توانيد از شرطي شدگي هايتان رهايي يابيد. عشق، رهايي از شرطي شدنهاست.

مراقبه 7 دی

 

روز:
انسان معمولا خشن و بيرحم است. بي رحم تر از هر حيوان و ددمنش تر از هر درنده اي. انسان در ناخودآگاهي اش در رده اي بسيار پايين تر از حيوانات قرار دارد، زيرا هيچ حيوان ديگري به جز انسان هم نوع خود را به قتل نمي رساند. هيچ حيواني براي تفريح و سرگرمي دست به كشتار نمي زند. در ميان حيوانها شكارچي وجود ندارد. حيوانات زماني دست به شكار مي زنند كه گرسنه باشند نه در هيچ زماني ديگر. همچنين هيچ حيواني مانند انسان دل سوز نيست. از اينرو انسان هم مي تواند به رده اي پايين تر از حيوان سقوط كند و هم مي تواند تا عرش خدا بالا رود. اين زيبايي و شكوه انسان است. انسان گستره اي وسيع دارد. همه عالم در دسترس اوست. او هم مي تواند پست ترين باشد هم برترين. خود را وقف رسيدن به برترين هدف كن. تصميم بگير " تا به برترين دگرگوني دست نيابم رضايت نخواهم داد." و اگر اين تصميم را با تمام وجود بگيري، به هدف مي رسي. تو هيچ چيزي كم نداري مگر اين تصميم را و اين كه مصمم باشي.

 

شب:
قرار بر اين نيست كه كامل باشيم، زيرا كامل بدنيا مي آييم. و قرار بر اين نيست كه شادماني را اختراع كنيم، فقط بايد آنرا كشف كنيم. پس اين كار آنگونه كه مردم تصور مي كنند دشوار نيست. روند آن ساده و شامل آرامش يافتن، آسودن و به تدريج نزديك شدن به كانون وجود است. روزي كه تصادفا به كانون وجودت برسي، ناگهان همه چيز نوراني مي شود. تو كليد را يافته اي. مثل اين است كه در تاريكي كورمال كورمال مي رفتي كه ناگهان دستت به كليد خورد. و اين دقيقا همان موقعيتي است كه ما گرفتار آن هستيم. بي خود گريه و زاري مي كنيم. رنج و درد احمقانه است. اين روش مضحك و احمقانه زندگي را بايد تغيير داد. به درون بنگر و اگر در آنجا چيزي نيافتي، بيرون را جستجو كن. اما من با اطمينان مي گويم كه هر كس به درون نگريسته به گمراهي نرفته است. پس هيچ دليلي وجود ندارد كه تو به گمراهي بروي. يك قانون كلي است كه هيچ استثنايي ندارد: هركس به درون برود آنرا مي يابد. پادشاهي خداوند، شادماني مطلق و حقيقت محض، زندگي سراسر شور و سر مستي مي شود. چنان سرمست مي شوي كه گمان مي كني " اين اوج سرمستي است، بيش از آن ديگر ممكن نيست."‌ اما روز بعد در مي يابي  بيش از آن هم ممكن است. روز به روز سر مست تر از پيش مي شوي. سفر هرگز به پايان نمي رسد. سفري است با آغاز ولي بي پايان.

 

283
بازگشت به مركز

اگر دچار تزلزل شده ايد و نمي دانيد مركز وجودتان كجاست، ارتباطتان را با مركز « هارا »  از دست داده ايد و بنابراين، بايد دوباره به اين مركز بازگرديد. شب هنگام قبل از به خواب رفتن، كف دستها را روي شكم خود، دو اينچ پايين تر از ناف بگذاريد و اندكي آنجا را فشار دهيد. سپس نفسهاي عميق بكشيد و بالا و پايين رفتن اين مركز را احساس كنيد. حس كنيد كوچك و كوچكتر مي شويد و كل وجودتان به شكل نيرويي متمركز، در همين مركز كوچك قرار مي گيرد. اين كار را به مدت ده تا پانزده دقيقه انجام دهيد. در تمام طول شب،‌ اين حالت در شما باقي خواهد ماند. بنابراين، كل شب بدون اينكه آگاه باشيد،‌ در ارتباط عميق با اين مركز قرار خواهيد داشت. صبح، ‌هنگامي كه احساس مي كنيد از خواب بيدار شده ايد، قبل از باز كردن چشمانتان، ‌دوباره همين عمل را به مدت ده تا پانزده دقيقه انجام دهيد و سپس از رختخواب خارج شويد. هر شب و هر روز صبح، اين كار را انجام دهيد و پس از گذشت سه ماه، احساس خواهيد كرد كه در مركز وجودتان قرار گرفته ايد.

مراقبه 6 دی

 

روز:
خدا را نمي توان اثبات كرد. امكان مطرح ساختن هيچ بحثي در موافقت يا مخالفت با خدا وجود ندارد. اما اگر خود آگاهي تو شروع به باليدن كند، خدا را احساس خواهي كرد. با رشد بيشتر خود آگاهي، در نگاه تو جسم و ماده ناپديد مي شود و جهان چهره الهي به خود مي گيرد. جهان به اين دليل ماده بنظر مي رسد كه تو خودت را يك جسم و ماده مي انگاري. تو هرچه باشي، دنيا را نيز همان گونه مي بيني. اگرخودت را يك جسم و ماده بينگاري، دنيا نيز مادي خواهد بود و هيچ خدايي وجود نخواهد داشت. اگر خودت را يك روح در نظر بگيري، اگر خودت را يك خود آگاهي بداني، دنيا را نيز خود آگاهي خواهي ديد. دنيا يك آيينه است. هر چه تو باشي آنرا باز مي تاباند. بنابراين تو به آن چيزي مي رسي كه شايسته اش هستي. خود آگاه تر شو تا دنيا با تو خود آگاه شود. اگر در اوج خودآگاهي قرار بگيري، دنياي مادي ناپديد و همه چيز الهي مي شود. اين تجربه نهايي حقيقت، عشق و شادماني است.

 

شب:
حقيقت را تنها از راه هماهنگي كامل دروني مي توان شناخت. ما معمولا آشفته و درهم و برهم و بسيار نا هماهنگ هستيم. در ما نه يك شخص بلكه هزاران شخص وجود دارد. داراي چندين ذهن هستيم كه هركدام ما را به يك سو مي كشانند. در ما به قدري سر و صدا وجود داردكه نمي توانيم تشخيص دهيم كدام صدا مال خود ماست. يك صدا مي گويد: " اين كار را بكن." صدايي ديگر مي گويد: " اين كار را نكن. " ما در همه حال تكه تكه هستيم. چون شيشه اي كه به زمين افتاده است خرد و از هم پاشيده ايم. اين است وضعيتي كه انسان خود را در آن مي يابد! تمام آن تكه ها را مي توان گرد هم آورد. مي توان آنها را در يك كل به هم پبوست، متبلور، يكپارچه و متحدشان ساخت. لحظه اي كه وجودت وحدت و يكپارچگي يابد، آهنگي پرشور نواخته مي شود. تمام صداها هم نوا مي شوند و تو فقط آنگاه مي تواني حقيقت هستي را ببيني، بشنوي و احساس كني. اين آهنگ هميشه هست اما ذهن ما چنان پر سر و صداست كه نمي توانيم آنرا احساس كنيم. با فرونشستن سر و صداي گوش خراش درون است كه مي توانيم آن نداي آهسته و آرام درون را بشنويم. و آنگاه بدون هيچ شك و ترديد و با يقين كامل در خواهيم يافت " اين صداي من است. اين هستي است كه با من سخن مي گويد. " و نداي درون، قطعي، مسلم و بي چون و چراست. تو در مورد آن ذره اي شك و ترديد به خود راه نخواهي داد. و فقط بر روي سنگ هاي يقين و اطمينان مي توان معبد زندگي را بنا كرد و گرنه معبد ما قلعه اي شني نخواهد بود.

 

282
ستاره هاي قطبي

ستاره قطبي، ثابت ترين ستاره است. اجرام آسماني همگي متحركند؛‌ مگر همين ستاره قطبي. عشق همانند ستاره قطبي است. در اين دنيا همه چيز در حال تغيير است؛‌ مگر عشق. هر چيز ديگري موقت و در تغيير است. تنها عشق جاودان است. در عشق، واقعيت وجود دارد و هرچيز ديگر تنها يك روياست. هركس عاشق باشد، واقعي مي شود. اگر كاملا در عشق قرار بگيريد، به خود حقيقي تان مي رسيد. هنگاميكه قدم مي زنيد، بدانيد چيزي در وجودتان ثابت است. و آن روح شماست؛ ستاره قطبي وجودتان. غذا مي خوريد، ولي چيزي در وجودتان،‌ هرگز عصباني نمي شود. هزار و يك كار مختلف انجام مي دهيد، ‌ولي همان چيز در وجودتان، ماوراي عمل باقي مي ماند. اين ستاره قطبي وجودتان است. هنگام حركت كردن، سخن گفتن يا انجام دادن هر كاري، ‌اين بخش ثابت را به ياد داشته باشيد. هميشه اين بخش را كه ثابت مطلق است، به ياد داشته باشيد. آنچه در شما غير قابل تغيير است، حقيقي است و عشق، راه يافتن اين حقيقت است.

مراقبه 5 دی

 

روز:
انسان معمولا نا خود آگاه است. فقط بخشي اندك از وجود او خود آگاه است، بخشي بسيار بسيار اندك. تو هر لحظه ممكن است با بروز حادثه اي كوچك، ناخودآگاه شوي. كافيست كسي پا روي كفشت بگذارد تا ناخودآگاه شوي. كافيست كسي به تو تنه بزند يا كسي به تو توهين كند و با خشم به تو نگاه كند تا نا خود آگاه شوي. كافيست زني زيبا از كنارت بگذرد تا... خودآگاهي تو چندان زياد نيست. پديده اي بسيار سطحي است. تودرون خود قاره پهناور ناخودآگاهي را داري كه بايد دگرگونش كني. آنگاه كه همه وجود تو خود آگاه شود، آنگاه كه همه چيز نتواند تو را نا خود آگاه كند و حتي درخواب عميق نيز خود آگاهي تو در صحنه باقي بماند، به خانه مي رسي. اگر تو بيدا رشوي به خانه مي رسي. اما اگر بيدار نشوي، در سر گرداني به همه جا سر مي زني مگر به خانه.

 

شب:
هر نوزادي كه در رحم مادرش زندگي مي كند شادمان است. او هيچ چيزي ندارد – رييس جمهور ايالات متحده آمريكا يا ثروتمند ترين انسان دنيا نيست. هيچ قصري در اختيار ندارد – او هيچ مايملكي ندارد اما بي نهايت شاد است. ما در دل مادرمان مزه چيزي را مي چشيم كه هرگز نمي توانيم فراموشش كنيم. براي فراموش كردنش همه كار مي كنيم اما آن از ياد نمي رود كه نمي رود. چنان  ژرف در وجود ما نفوذ كرده كه زدودنش نا ممكن است. اما شاديهاي دوران جنيني را براحتي مي توان دوباره بدست آورد تو فقط بايد مثل يك كودك شوي و همه عالم را چون شكم مادرت بينگاري. اين همان چيزي است كه دين قرار است در عمل انجام دهد. دين مي خواهد به تو كمك كند جهان را مادر خود بينگاري تا هيچ كشمكشي بين تو و او نباشد. تا تو بتواني به جهان هستي اعتماد كني و در باطن بداني او مراقب توست. تا بداني نبايد پيوسته نگران و در تشويش و تنش باشي، زيرا از همه چيز مراقبت مي شود. آنگاه ناگهان، تمام وجودت را شادماني فرا مي گيرد. مراقبه فقط به تو كمك مي كند دوباره به دل جهان هستي بازافتي.

 

281
بدن

به بدن خود گوش فرا دهيد. بدن نجوا مي كند، هرگز فرياد نمي زند. بدن پيامهاي خود را با نجوا به شما مي رساند. اگر آگاه باشيد، مي توانيد اين پيامها رادرك كنيد. بدن، شعور خاص خودش را دارد كه بسيار عميق تر از ذهن است. ذهن هنوز خام و ناپخته است. بدن چندين هزار سال بدون ذهن وجود داشته است. ذهن بعدها به بدن اضافه شده است و هنوز چيز زيادي نمي داند. تمامي موارد اصيل هنوز در اختيار بدن است. فقط چيزهايي بدون استفاده به ذهن سپرده شده است. به بدن خود گوش فرا دهيد و هرگز خود را با فرد ديگري مقايسه نكنيد. هرگز كسي همانند شما قبلا وجود نداشته و بعدا نيز وجود نخواهد داشت. شما كاملا منحصر بفرد هستيد؛ ‌در گذشته، ‌حال و آينده.

 

مراقبه 4 دی

 

روز:
ما از نور ساخته شده ايم. همه هستي از نور ساخته شده. و عجيب اينجاست كه ما در تاريكي زندگي مي كنيم! باور نكردني است كه چگونه از پس اين كار بر مي آييم. به راستي يك شاهكار است! معجزه اي بزرگ را انجام مي دهيم: ما از نور ساخته شده ايم ولي زندگي خود را در تاريكي سپري مي كنيم ! دليلش اين است كه هيچگاه وجود خود را نمي پوييم. به همه كس مي نگريم. اينجا و آنجا را جستجو مي كنيم. چشمان ما پيوسته از شاخه اي به شاخه ديگر مي پرد اما هيچگاه آرام و ساكت نمي شود تا نيم نگاهي به وجود خودمان بيندازد. و نيم نگاهي به وجود خويش انداختن كافيست تا تو را دگرگون سازد و از خواب بيدارت كند. آنگاه هيچ مرگ و هيچ محدوديتي براي تو وجود نخواهد داشت. آنگاه نا محدود مي شوي و آزاد. و لذت آزاد و رها بودن بي نهايت است.

 

شب:
مي توان باور كرد كه ما هويتهايي جدا و مستقل از هستي هستيم  اما اين فقط يك  باور است نه حقیقت. و هرگاه باوري خلاف حقیقت باشد درد و رنج مي آفريند، زيرا آنگاه تو با چيزي گمراه كننده زندگي مي كني و به بيراهه خواهي رفت. اگر تو با وحقیقت زندگي كني، پيامد آن شادماني است. آنگاه بدبختي ديگر وجود نخواهد داشت. اگر برگ درخت خود آگاه باشد، ممكن است خيال كند از درخت مستقل است، هيچ كاري با درخت ندارد و راه خودش را مي رود. اما او بي درنگ گرفتار مشكل و كشمكش و روز به روز از منبع انرژي خويش دورتر خواهد شد. درخت مادر اوست و درخت فقط يك درخت نيست. درخت در زمين ريشه دارد و مظهر همه زمين است. درخت هوا را تنفس مي كند . مظهر همه جو است. درخت با خورشيد و با دور ترين ستاره ها در ارتباط است. پس جنگيدن با درخت، جنگيدن با همه عالم است. و يك برگ كوچك و نحيف مي كوشد با همه عالم بجنگد. چه خيال باطلي! اما اين همان كاري است كه انسان مشغول انجام آن است: انسان همواره مي كوشد خلاف جريان رودخانه حركت كند! رهروي يعني دست برداشتن از ستيز با رودخانه. يعني با رودخانه همراه شدن و خود را به دست رودخانه سپردن. يعني آموختن هنر رها كردن خود. واژه ساده و كوچك « رها كردن خود » معرف روح رهروي است. آنگاه مي تواني بگويي « خواست، خواست توست.» مي تواني اراده ات را تسليم كني. و همين كه اراده ات را تسليم كني زندگي ات بسي پر بار مي شود. ناگهان كل در اختيار تو قرار مي گيرد – وتو فقط زمانيكه كل با تو باشد مي تواني پيروز شوي.

 

280
نظر

هميشه با نيم نگاهي شروع مي شود و اين بهتر است؛ زيرا باز شدن ناگهاني آسمان غير قابل تحمل خواهد بود. اگر درك كل، يكباره رخ دهد،‌ انسان ممكن است ديوانه شود. گاهي وارد شدن يكباره به مسايل معنوي، ممكن است بيش از حد درك و توان شما باشد. مشكل مسايل معنوي نيست،‌ بلكه چگونگي هضم و درك آن است؛ بگونه اي كه بخشي از وجودتان شود. اگر هيچ تجربه اي ماندني نيست. تنها وجود ماست كه هميشگي و پايدار است. درباره مسايل معنوي، طمعكار نباشيد. طمع حتي در مسايل دنيايي نيز ناپسند است. طمع داشتن به پول، قدرت و موقعيت اجتماعي خيلي خطرناك نيست، ولي طمع در درون، هنگامي كه در طريقت معنوي گام مي گذاريد،‌ مي تواند بسيار خطرناك باشد. بسياري به سبب همين طمع، ديوانه شده اند. برق بيش از اندازه دنياي معنوي، مي تواند چشمانتان را كور كند. رفتن و آمدن، هميشه خوب است. اجازه دهيد اين آهنگ در زندگي شما حفظ شود. هميشه در دنياي مادي سير نكنيد و هميشه در دنياي معنوي هم باقي نمانيد و به تدريج متوجه مي شويد كه از هر دوي آنها گذر مي كنيد. اين رويه بايد بسيار تدريجي باشد؛ ‌درست مثل شكفتن تدريجي يك گل كه متوجه نمي شويد چه زماني روي مي دهد.

 

مراقبه 3 دی

 

روز:
در هسته مركزي وجود تو هر چه بگذرد بر محيط پيرامون تو اثر مي گذارد. اگر خانه تو تاريك باشد، درها و پنجره هايت نيز تاريكي را نشان خواهند داد. و اگر در درون شمعي روشن كني، نور آن از درها و پنجره ها به بيرون خواهد تابيد. كسيكه در جنگلي دور دست در تاريكي راه خود را گم كرده، آرامش خواهد يافت. راهي بسوي تو پيدا خواهد كرد، زيرا خانه تو با شمعي كوچك روشن است. او بسوي تو حركت خواهد كرد. اما اگر خانه تو تاريك باشد، نخواهد توانست آنجا را بيابد. هرگاه شاد و خرم شوي، سرشار از نور مي شوي. بدبختي تاريكي است، شادماني نور. و تو مي تواني انسان شادمان را ببيني كه نور مي پراكند. او پر نور است. نوري از هسته دروني اش به بيرون مي تابد كه به او زيبايي خيره كننده مي بخشد.

 

شب:
ما از هستي جدا نيستيم اما همه ما با پندار جدا بودن زندگي مي كنيم. پندار جدا بودن از هستي، همان " خود" است. اين پندار و فقط اين پندار است كه دنيا را براي ما جهنم مي سازد، زيرا ما را از زندگي مي ترساند. ما از آينده مي ترسيم. از اين مي ترسيم كه روزي خواهيم مرد – و تمام اين ترسها از " خود" سرچشمه می گیرد. نمي فهميم كه با كل يكي هستيم و هيچ تولد و مرگي نداريم، زيرا هميشه در اين جهان و جزيي از آن بوده ايم. همچون موجي از دريا هستيم. موج قبل از اينكه به پا خيزدر دريا وجود داشت و وقتي براي استراحت به دريا باز مي گردد بازهم وجود دارد. تولد و مرگ موج دروغين است. موج هميشه باقي است. گاهي راكد و در حال استراحت است و گاهي خود را نشان مي دهد اما هميشه وجود دارد. جزيي جدايي ناپذير از درياست. ما نيز جزيي جدايي ناپذير از اين هستي و امواجي از اين دريا هستيم  و اگر اين را بفهميم، تمام تشويشها از بين مي روند و هيچ جاي نگراني باقي نمي ماند.اين جهان خانه ماست و ما جزيي از آن هستيم. به هيچ طريقي نمي توانيم جايي ديگر برويم و يا وجود نداشته باشيم – به هيچ طريقي!

 

279
عدم وابستگي

من موافق ترك دنيا نيستم. از آنچه زندگي به شما مي بخشد، ‌لذت ببريد، ولي هميشه آزاد و رها باقي بمانيد. اگر زمانه تغيير مي كند و چيزهايي را از دست مي دهيد، اصلا نگران و ناراحت نباشيد. اگر در يك قصر مجلل زندگي مي كنيد،‌ مي توانيد در كلبه اي هم زندگي كنيد... حتي مي توانيد با همين سرور و شادي، ‌زير سقف آسمان هم روزگار را سپري كنيد. اين آگاهي كه انسان نبايد به هيچ چيز وابستگي داشته باشد، ‌مي تواند زندگي را از شادي و سرور سرشار كند. در اينصورت از هرچه در دسترس باشد،‌ نهايت لذت را خواهيد برد و آنچه بدان دسترسي داريد، هميشه بيش از چيزي است كه انتظارش را داشتيد. ذهن هميشه به چيزهاي مختلف مي چسبد و به همين سبب، ‌از ديدن شادي و سروري كه هميشه در دسترس است، عاجز باقي مي ماند. در روزگاران قديم، ‌راهبي زندگي مي كرد كه در عين حال يك استاد بود. شبي دزدي به كلبه او وارد شد و پس از اندكي جست و جو متوجه شد چيزي براي دزديدن وجود ندارد. راهب كه بيدار بود، از اين كه دزد چيزي نيافت، ‌بسيار ناراحت بود. دزد حداقل چهار پنج كيلومتر را را از نزديكترين شهر تا كلبه راهب پياده آمده بود، ولي چيزي براي دزديدن وجود نداشت... راهب فقط يك پتو داشت كه روي آن دراز كشيده بود. او بدون اينكه دزد متوجه شود،‌ پتو را گوشه كلبه گذاشت، دزد پتو را نديد و راهب مجبور شد از دزد بخواهد كه پتو را همراه خود ببرد. او از دزد خواهش كرد پتو را بعنوان هديه اي قبول كند تا لااقل دست خالي از پيش او بازنگردد. دزد بسيار شرمگين شد و در حالي كه پتو را برداشته بود،‌ فرار كرد... راهب شعري نوشت، به اين مضمون كه اگر مي توانست، ماه را به دزد مي بخشيد. آن شب راهب در حاليكه هيچ تن پوشي نداشت، ‌برهنه زير نور ماه نشست و بيشتر از هر زمان ديگري از مهتاب لذت برد. زندگي هميشه در دسترس است؛‌ حتي بيش از آنچه بتوانيد از آن لذت ببريد. شما هميشه بيش از آنچه بتوانيد ببخشيد، داريد.

 

مراقبه 2 دی

 

روز:
دو دنيا وجود دارد. يكي در بيرون است و ديگري در درون. آنها فقط براي نادانان دو دنيا هستند. تنها به اين دليل دو تا هستند كه تو هنوز يكي بودن را نديده اي، زيرا « خود» تو چون يك خط حايل بين آنها ايستاده. همين كه « خود » نيست و نابود شود، فقط يك دنيا وجود خواهد داشت. آنگاه دنيا نه بيروني خواهد بود و نه دروني. اما براي شروع، بايد حالتي را كه در آن قرار داريم بپذيريم. از اينروست كه مي گويم دو دنيا وجود دارد – دنياي بيرون و دنياي درون. براي كشف حقيقت نهايي نخست بايد درون را كاوش كرد. و همه ما بيرون را جستجو مي كنيم – از همان ابتدا اشتباه گام بر مي داريم و سپس همه چيز اشتباه پيش مي رود. اگر نخستين گام را اشتباه برداريم، تمام مسير را اشتباه خواهيم رفت. تو نخست بايد سر چشمه نور دروني خود را بيابي. آنرا جستجو كن – و اين جست و جو سر مست كننده ترين ماجراهاست. هيچ ماجرايي با آن قابل مقايسه نيست. حتي سفر به كره ماه يا مريخ نيزبا آن قابل مقايسه نيست. سفري كه محمد، مسيح، بودا انجام دادند با هيچ چيزي قابل مقايسه نيست. آنان ماجراجويان واقعي بودند.

 

شب:
انسان خانه اش را روي شن هاي روان آرزوهايش بنا مي كند. به همين دليل  هر كاري انجام مي دهد با شكست روبرو مي شود و خانه آرزوهايش فرو مي ريزد. انسان خانه خود را نه روي چيزي جاودان و ابدي ، بلكه روي چيزهاي گذرا بنا مي كند و وقتي خانه اي فرو مي ريزد، خانه ا ي ديگر را با همان مصالح مي سازد. به نظر مي رسد ما هرگز از تجربه درس نمي گيريم. وقتي يكي از آرزوهايمان بر آورده نمي شود، آرزويي ديگر مي پرورانيم. وقتي به يكي از خواسته هايمان نمي رسيم، بي درنگ خواسته اي ديگر، برنامه اي ديگر را مطرح مي كنيم- اما هرگز نمي بينيم كه آن ميل و آرزو محكوم به شكست است. آرزو كردن يعني مخالفت ورزيدن با كل. كه عملي نا ممكن و نا شدني است. بي آرزويي يعني راحت بودن با كل. همگام شدن با آن. چيزي براي خود نخواستن. يعني « خواسته كل، خواسته من نيز هست. من نمي كوشم تا به هيچ هدف فردي دست يابم».  بايد بياموزيم جزيي از زندگي و هستي شويم. ما امواجي در دريا هستيم. نمي توانيم اهداف فردي داشته باشيم. مراقبه يعني آگاه شدن از اين كه ما از كل جدا نيستيم ، بلكه جزيي از قاره اي بي كران هستيم. آنرا هرچه مي خواهي بنام؛ خدا، حقيقت، نهايت، مطلق.

 

278
تغيير

دوست داريم بدون هرگونه مخاطره اي تغيير كنيم و اين ناممكن است. همين شرط نبودن هرگونه خطري، تغيير را غير ممكن مي سازد. در صورت تمايل به تغيير، ‌بايد تمام وجودتان تغيير كند. اينطور نيست كه تنها بخشي از وجودتان بتواند دستخوش تغيير شود. بايد ميان بودن يا نبودن تغيير،‌ تصميم بگيريد. تغيير يك جهش است، نه روالي تدريجي. اگر حوصله تان كاملا از زندگي اي داريد، سررفته باشد، اگر از الگوهاي گذشته خسته باشيد، براي تغيير مشكلي نخواهيد داشت. در اينصورت، تغيير بسيار ساده خواهد بود. مردم ممكن است تصور كنند كه زندگي موفقي دارند و به آنچه آرزو داشته اند رسيده اند، ‌ولي مساله اين نيست. دردرون احساس ركود، ‌يخ زدگي و كوچكي مي كنيد؛ گويي مرده ايد. طعم زندگي، جريان و زيبايي آن از بين رفته و ديگر رايحه خوش زندگي ناپديد شده است. به زندگي خود ادامه مي دهيد؛ چون مجبوريد. چه مي توانيد بكنيد؟ ‌درست به مانند عروسكهاي خيمه شب بازي، ‌قرباني حوادث شده ايد؛ ‌بدون آنكه بدانيد واقعا چه مي كنيد،‌ به كجا مي رويد، از كجا آمده ايد و كه هستيد. اگر واقعا چنين احساسي داريد،‌ تغيير برايتان بسيار ساده خواهد بود. دراينصورت،‌ تغيير خود به خود اتفاق مي افتد و لازم نيست كار خاصي انجام دهيد. تنها درك كافي، ‌باعث تغيير مي شود. درك، باعث انقلابي مي شود كه همانند آنرا هرگز نديده ايد.

مراقبه 1 دی

 

روز:
ماجراي واقعي زماني آغاز مي شود كه سفر به اعماق درون و همچنيني سفر به اوج خود آگاهي ات را شروع كني. روند آن دو روي يك سكه است. اگر عميق تر روي بالاتر مي روي و اگر بالاتر بروي عميق تر مي روي. حركت تو در يك جهت است‏، در جهت عمودي. كساني كه زندگي را سطحي مي گذرانند، زندگي اشان افقي است. همچون يك چرخ پنچر شده و صاف كه بادش كاملا خالي شده است. زندگي را عمودي بگذران. رهروي يعني دگرگون شدن از افقي بودن به عمودي بودن. و آنگاه زندگي شادماني واقعي است، موهبتي از جانب خداوند. تو نمي تواني از پس بازپرداخت دين خود به خدا بر آيي. هيچ راهي براي اينكار وجود ندارد. فقط مي تواني سپاسگزار باشي، يعني كاملا سپاسگزار. اين يعني عبادت، يعني دينداري: قدرداني از هستي بابت كارهايي كه براي ما انجام داده است.

 

شب:
 با رودخانه روان شو! خودت را رها كن و به دست رودخانه بسپار. رودخانه در حال حركت بسوي درياست و تو را نيز با خود به دريا مي برد. حتي لازم نيست شنا كني. دريا مظهر هستي است و تا زمانيكه دريا را نيابي به دليل محدوديتها و حد و مرزها نمي تواني كامروا شوي. تمام حد و مرزها، اسارت آفرين هستند. همين كه رودخانه به دريا بپيوندد بي كران مي شود، ابدي مي شود. و اين هدف رهروي است: رساندن تو به بي نهايت، به جاودان، به پهناور، به نا متناهي، به توصيف نا پذير.

 

277
تغيير ناپذير

شما جاودان هستيد نه موقتي، و تغيير ناپذيريد. هر گلي دو بخش دارد: ‌بخشي كه پيوسته در حال تغيير است؛‌ بخش مادي و شكل ظاهري گل و ديگري بخش غير مادي و نامريي كه هرگز تغييري نمي پذيرد. گلها مي آيند و مي روند، ولي زيبايي آنها باقي مي ماند. گاهي اين زيبايي در شكل ظاهري گل متجلي مي شود و گاهي در بخش غير مادي آن، حل و ناپديد مي شود. دوباره گلهايي مي آيند و اين زيبايي باز خود را مي نمايد. سپس اين گلها پژمرده مي شوند و مي ميرند و زيبايي آنها دوباره نهان مي شود. ما و همه موجودات داراي دو بعد هستيم؛‌ بعد روشن و تجلي يافته و بعد نهان و مخفي كه تجلي نيافته است. ما در هر صورت، جاودانيم و ماندني. هميشه بوده ايم و خواهيم بود. بودن، ماوراي زمان و تغيير است.