مراقبه 11 دی
روز:
مسيح هرچه مي گويد تجربه خود اوست و يك مسيحي هرچه مي گويد باور اوست. و فاصله بين تجربه و باور از زمين تا آسمان است. آن دو هرگز به هم نمي رسند. اگر مي خواهي حقيقت را بشناسي، هيچگاه باور نكن. نمي گويم كه يك بي اعتقاد شو، زيرا اين نيز يك باور است. يك باور منفي، يك ضد باور... حقيقت حق انحصاري هيچكس نيست. تو بايد آنرا كشف كني. بايد در آن رخنه كني. به جاي باور كردن، بايد با ذهني باز پيش بروي. باور تو را بسته نگاه مي دارد. تو را به يك نتيجه گيري مي رساند كه از خودت نيست. كسي ديگر آنرا به تو داده. تصادفي و اتفاقي است. اگر تو به دست يك هندو پرورش يافته باشي، يك هندو خواهي شد و اگر به دست يك مسيحي، يك مسيحي. پس پاي شرطي شدن و تعليم و تربيت در ميان است، اينكه چه كسي معلم تو بود و تو بطور تصادفي در چه محيطي بدنيا آمده اي. آنها ذهن تو را شرطي كرده اند، ذهن آنها بدست والدينشان شرطي شده بود و الي آخر. از قيد تمام شرايط از پيش تعيين شده رها شو تا بتواني كشف كني. نخستين شرط جستجو، دور انداختن تمام نتيجه گيريهاي از قبل است تا بتواني خودت تجربه كني. و روزي كه خودت تجربه كني يك مسيح مي شوي. براي خودت يك بودا مي شوي- و اين بسيار زيباست. يك مسيح بودن زيباست اما يك مسيحي بودن نه.
شب:
هر كودكي مي داند چگونه باز و پذيرا باشد، به همين دليل است كه كودكان اين چنين زيبا و شاد هستند. به چشمان كودكان بنگر – بسيار آرامند. به شاديهاي كودكان بنگر- بسيار سرشارند. هر كودكي مي داند كه چگونه شاد باشد اما اين موضوع را دير يا زود فراموش مي كند. يا خود او فراموش مي كند و يا ما او را وادار به اين كار مي كنيم. اين هنر را مي توان دوباره آموخت. هنر باز و پذيرا بودن را باز آموز و آنرا به خاطر بياور. هيچ چيزي كم نيست. هيچ چيز دچار كاستي نيست. اين دنيا كامل ترين دنيايي است كه مي تواند وجود داشته باشد.... دوستدار هستي و تمام جلوه هاي آن باش تا تمام اندرزهاي آن را در سنگهايش بيابي. نيازي نيست در لابه لاي متون ديني بگردي، زيرا جهان، خود كتاب آسماني است. در همه جا رد و اثري از خدا وجود دارد.
287
اجتماعي بودن
نود و نه درصد فعاليت انسان بي فايده است. نه تنها بي فايده، بلكه ضرر هم مي رساند. آنچه شما به اصطلاح اجتماعي بودن و ارتباط برقرار كردن با ديگران مي ناميدش، هيچ سودي ندارد. درست مثل اينكه از تب، رنج مي بريد و در بستر بيماري در حال ناله كردن و هذيان گفتن هستيد، ناگهان دماي بدن شما به حالت طبيعي خود باز مي گردد و تب تان قطع مي شود و تصور مي كنيد كه چون حالا ديگر هذيان نمي گوييد- احساس نمي كنيد كه ارواح دورتان را فرا گرفته اند يا تختخواب تان در آسمان پرواز مي كند- شور زندگي از وجودتان رخت بسته است. بدون شك وضعيت كنوني شما در مقايسه با زماني كه در تب مي سوختيد و هذيان مي گفتيد، معمولي تر است، ولي اين وضعيت طبيعي است، نه حالت قبلي. هنگاميكه اين به اصطلاح اجتماعي بودن را رها مي كنيد، چنين حالتي برايتان رخ مي دهد؛ ديگر تب نداريد، هذيان نمي گوييد و حالتان به وضعيت طبيعي خود بازگشته است. به جاي اينكه روز را با صحبتهاي بي فايده و غيبت كردن سپري كنيد، كوتاه و گزيده سخن مي گوييد، ولي همين سخنان كوتاه، معنا و اهميت بيشتري خواهد داشت. انسان نيازي ندارد تا انبوهي از دوستان و آشنايان، گردش را فرا بگيرند. تنها چند رابطه عميق و صميمي كافيست. در واقع، چون انسانها چنين روابط عميق و صميمي اي ندارند، اطرافشان را شلوغ مي كنند. در حاليكه هيچ چيزي نمي تواند جاي يك دوستي صميمي را پر كند. مي توانيد هزار دوست داشته باشيد، ولي خوب مي دانيد كه يك دوست واقعي، پر ارزش تر است. مردم فكر مي كنند كميت مي تواند جاي كيفيت را بگيرد. هرگز چنين نيست.