روز:
خدا را نمي توان اثبات كرد. امكان مطرح ساختن هيچ بحثي در موافقت يا مخالفت با خدا وجود ندارد. اما اگر خود آگاهي تو شروع به باليدن كند، خدا را احساس خواهي كرد. با رشد بيشتر خود آگاهي، در نگاه تو جسم و ماده ناپديد مي شود و جهان چهره الهي به خود مي گيرد. جهان به اين دليل ماده بنظر مي رسد كه تو خودت را يك جسم و ماده مي انگاري. تو هرچه باشي، دنيا را نيز همان گونه مي بيني. اگرخودت را يك جسم و ماده بينگاري، دنيا نيز مادي خواهد بود و هيچ خدايي وجود نخواهد داشت. اگر خودت را يك روح در نظر بگيري، اگر خودت را يك خود آگاهي بداني، دنيا را نيز خود آگاهي خواهي ديد. دنيا يك آيينه است. هر چه تو باشي آنرا باز مي تاباند. بنابراين تو به آن چيزي مي رسي كه شايسته اش هستي. خود آگاه تر شو تا دنيا با تو خود آگاه شود. اگر در اوج خودآگاهي قرار بگيري، دنياي مادي ناپديد و همه چيز الهي مي شود. اين تجربه نهايي حقيقت، عشق و شادماني است.

 

شب:
حقيقت را تنها از راه هماهنگي كامل دروني مي توان شناخت. ما معمولا آشفته و درهم و برهم و بسيار نا هماهنگ هستيم. در ما نه يك شخص بلكه هزاران شخص وجود دارد. داراي چندين ذهن هستيم كه هركدام ما را به يك سو مي كشانند. در ما به قدري سر و صدا وجود داردكه نمي توانيم تشخيص دهيم كدام صدا مال خود ماست. يك صدا مي گويد: " اين كار را بكن." صدايي ديگر مي گويد: " اين كار را نكن. " ما در همه حال تكه تكه هستيم. چون شيشه اي كه به زمين افتاده است خرد و از هم پاشيده ايم. اين است وضعيتي كه انسان خود را در آن مي يابد! تمام آن تكه ها را مي توان گرد هم آورد. مي توان آنها را در يك كل به هم پبوست، متبلور، يكپارچه و متحدشان ساخت. لحظه اي كه وجودت وحدت و يكپارچگي يابد، آهنگي پرشور نواخته مي شود. تمام صداها هم نوا مي شوند و تو فقط آنگاه مي تواني حقيقت هستي را ببيني، بشنوي و احساس كني. اين آهنگ هميشه هست اما ذهن ما چنان پر سر و صداست كه نمي توانيم آنرا احساس كنيم. با فرونشستن سر و صداي گوش خراش درون است كه مي توانيم آن نداي آهسته و آرام درون را بشنويم. و آنگاه بدون هيچ شك و ترديد و با يقين كامل در خواهيم يافت " اين صداي من است. اين هستي است كه با من سخن مي گويد. " و نداي درون، قطعي، مسلم و بي چون و چراست. تو در مورد آن ذره اي شك و ترديد به خود راه نخواهي داد. و فقط بر روي سنگ هاي يقين و اطمينان مي توان معبد زندگي را بنا كرد و گرنه معبد ما قلعه اي شني نخواهد بود.

 

282
ستاره هاي قطبي

ستاره قطبي، ثابت ترين ستاره است. اجرام آسماني همگي متحركند؛‌ مگر همين ستاره قطبي. عشق همانند ستاره قطبي است. در اين دنيا همه چيز در حال تغيير است؛‌ مگر عشق. هر چيز ديگري موقت و در تغيير است. تنها عشق جاودان است. در عشق، واقعيت وجود دارد و هرچيز ديگر تنها يك روياست. هركس عاشق باشد، واقعي مي شود. اگر كاملا در عشق قرار بگيريد، به خود حقيقي تان مي رسيد. هنگاميكه قدم مي زنيد، بدانيد چيزي در وجودتان ثابت است. و آن روح شماست؛ ستاره قطبي وجودتان. غذا مي خوريد، ولي چيزي در وجودتان،‌ هرگز عصباني نمي شود. هزار و يك كار مختلف انجام مي دهيد، ‌ولي همان چيز در وجودتان، ماوراي عمل باقي مي ماند. اين ستاره قطبي وجودتان است. هنگام حركت كردن، سخن گفتن يا انجام دادن هر كاري، ‌اين بخش ثابت را به ياد داشته باشيد. هميشه اين بخش را كه ثابت مطلق است، به ياد داشته باشيد. آنچه در شما غير قابل تغيير است، حقيقي است و عشق، راه يافتن اين حقيقت است.