مراقبه 24 دی
روز:
انسان از بيرون قطره اي بسيار كوچك به نظر مي رسد اما اين فقط ظاهر انسان است – فريب ظاهر را نخور! اگر از درون به انسان بنگري، چشم انداز تو كاملا تغيير مي كند. لحظه اي كه در كانون وجود خويش بايستي و از آنجا به خود بنگري شگفت زده مي شوي: تو چون دريا به نظر مي آيي. چنان پهناوري كه نمي تواني تصورش را بكني. پهناورتر از همه فضا، بزرگتر از آسمان. تو چون از بيرون به خودت مي نگري، خود را كوچک مي انگاري و به اين دليل اين احساس خرد و كوچك بودن، احساس حقارت مي كني. و عقده حقارت، ميليونها مشكل مي آفريند. نه يكي يا دوتا، بلكه ميليونها مشكل. تو درياگون هستي: نه كوچك نه بزرگ، بلكه بي نهايت، بي آغاز و بي پايان. تو خود خدا هستي.
شب:
چرا انسان تا اين حد دل مشغول عشق است؟ فيلمهاي سينمايي، برنامه هاي تلويزيوني و راديويي، مجله ها و كتابها همگي به موضوع عشق مي پردازند. بنظر مي رسد كه انسان علاقه شديدي به موضوع عشق دارد. آري، انسان به عشق علاقه مند است اما تمام اين چيزها بدل عشق هستند. انسان نتوانسته است عشق راستين را تجربه كند. او به سينما مي رود، فيلمي را درباره كسي در نقش عشق تماشا مي كند، خودش را به جاي او مي انگارد، فراموش مي كند كه يك تماشاگر است، جزيي از ماجراي فيلم مي شود و با شخصيت ويژه اي هم ذات پنداري مي كند. با خواندن داستاني، بخشي از آن داستان مي شود. با از بر خواندن شعري زيبا گمان مي كند كه تجربه خودش را از عشق بيان كرده است. اينها بدلهايي نارسا براي تجربه واقعي عشق هستند. اگر انسان طعم واقعي عشق را بچشد، تمام اين چيزهاي بي معنا از زمين رخت بر خواهند بست. هميشه به ياد داشته باش كه فقط انسانهاي گرسنه به غذا فكر مي كنند. فقط انسانهاي برهنه به پوشاك مي انديشند. فقط كساني كه سقفي بالاي سر ندارند به خانه فكر مي كنند. ما فقط به چيزهايي كه نداريم فكر مي كنيم نه به چيزهاي كه داريم. عاشق بودن جرات و شهامت مي خواهد، زيرا عشق نيازمند بزرگترين فداكاريهاي زندگي است: واگذاري " خود ". آنگاه معجزه اي رخ مي دهد: عشق در تو وارد مي شود، تو را سرشار مي كند و از تو لبريز مي شود. و در نهايت، عشق، تجربه تو از هستي و حقيقت مي شود.
300
شاه كليد
پذيرفتن، شاه كليدي است كه تمامي درها را مي گشايد. هيچ قفلي وجود ندارد كه نتوان آنرا با پذيرش گشود. لحظه اي را كه پديده يا رخدادي را مي پذيريد، تحولي در وجودتان روي مي دهد كه از هماهنگي و يكپارچگي دروني نشات مي گيرد؛ ديگر شما دوپاره نيستيد. در پذيرش، يگانگي را تجربه مي كنيد. اين يگانگي را فراموش نكنيد؛ يگانگي بسيار زيباست. اگر آرزوهاي مختلف را بپذيريد، مي بينيد كه آهسته آهسته، همان انرژي كه باعث به وجود آمدن آرزوها شده است، موجبات رهايي از آنها را فراهم مي سازد. اگر وجود آرزوهاي مختلف را قبول كنيد، وجودتان آرام تر مي شود و انرژي به وجود آورنده آرزوها سير طبيعي خود را باز مي يابد. حالا ديگر آرزوها خيلي مشغولتان نمي كند؛ چون آنها را پذيرفته ايد و با آنها مشكلي نداريد. آرزوها هم اكنون، همانند زغال سنگند كه مي توانند به مرور زمان، به الماس تبديل شوند. بي آرزويي، حالتي منفي نيست، بلكه نهايت پذيرش آرزوهاي مختلف است. وقتي آرزوها را درك كنيد، بشناسيد و به تجربه در آوريد، به ماوراي آن كه بي آرزويي است، مي رويد.