مراقبه 27 دی
روز:
ترسوها و بزدلان ممكن نيست ديندارباشند، اگرچه كليساها و مساجد از چنين مردمي پر است. چه بسا كه آنها دين را انباشته از ترس كرده باشند. تقريبا در تمامي زبانهاي دنيا واژه هايي چون " خداترس" در مورد اشخاص ديندار بكار مي رود. دينداران امروز كاملا نترس اند. آنان " خداترس " نيستند، بلكه عاشق خدا هستند. دينشان برخاسته از عشق است نه از ترس. چگونه مي توان از روي ترس عبادت كرد؟ چگونه مي توان از روي ترس عشق ورزيد؟ از روي ترس فقط مي توان تنفر ورزيد.... ترس و زياده خواهي دو روي يك سكه اند. ترس جهنم را آفريده است و زياده خواهي بهشت را. آنها فرافكني ترس و زياده خواهي اند... انسان ديندارخوش و خرم زندگي مي كند، زيرا او از چيزي نمي ترسد. و از اين نترسي، روحيه اي استوار برمي خيزد و بر روي اين روحيه استوار، او مي تواند معبد خدا را بنا كند – اين يگانه راه ممكن است.
شب:
دين همان دانش خداشناسي نيست، بلكه عشق است. دانش خداشناسي چيزي نيست مگر منطق، و منطق هيچ ربطي به دين ندارد، بلكه در حقيقت مخالف دين است. منطق نوعي ممارست ذهني، موشكافي و بازي با واژه هاست. مي تواند از واژه ها عمارتهايي زيبا و باشكوه بسازد اما اين عمارتها چون قلعه شني اند كه هيچ فايده اي ندارد. فقط مي توانند تو را سرگرم سازند. همانگونه كه وقتي تو در كنار ساحل مي نشيني و شروع به بازي با شنهاي ساحل مي كني، قلعه شني مي تواند تو را سرگرم سازد، اما هيچ فايده اي ندارد. يك بازي كودكانه است. متخصصان دانش خداشناسي انسانهايي بالغ نيستند. مسيح و محمد يك خداشناس نبودند و همچنين بودا. عارف واقعي يك خداشناس نيست، بلكه يك عاشق است. عاشق دلباخته اي كه به همه هستي عشق مي ورزد. عشق عبادت اوست. عشق نيايش اوست. فقط از راه عشق مي توان با هستي ارتباط برقرار كرد، با آن گفتگو كرد. يگانه چيز لازم، يك عشق بازي پرشور، يك عشق بازي ديوانه كننده ...است. مردمي كه احساس بي حوصلگي و خستگي مي كنند در دنيايي منطق زندگي مي كنند. منطق خسته كننده است اما عشق چنين نيست. عشق پيوسته تو را شگفت زده مي كند. عشق، بهت و حيرت تو را همواره زنده نگاه مي دارد: شعر، رقص و جشن شادي تو را تغذيه مي كند و گرنه زيباييهاي وجود تو از گرسنگي خواهند مرد. از منطق روي برگردان و هميشه عشق را برگزين!
303
تاريخ
انسان به جايي رسيده است كه تاريخ بايد دوباره از ابتدا شروع شود. آنچه انسان در طول تاريخ به خود كرده، از كابوس هم وحشتناكتر است. انسان چيزي قابل نوشتن در تاريخ ندارد؛ مگر مواردي استثنايي مانند بودا يا مسيح و یا محمد كه چون ستاره هايي در دور دست مي درخشند. انسان در جنگ و جنون زندگي كرده و گذشته اي سنگين به دوش مي كشد كه فراموش كردن آن بهتر از به يادآوردنش است. گذشته فقط ذهن را مسموم مي كند و بس. با نگاه به گذشته به قدري احساس نااميدي انسان را فرامي گيرد كه گويي ديگر امكان رشدي وجود ندارد. تاريخ به گذشته اي باز مي گردد كه مرده و ديگر وجود ندارد. بايد توجه بشر به زمان حال معطوف شود. نه تنها تاريخ، بلكه گذشته خود را فراموش كنيد. روز را طوري شروع كنيد كه گويي هرگز قبلا وجود نداشته ايد؛ مراقبه يعني همين. وقتي هيچ چيز از گذشته ندانيد، هيچ باري به دوش نمي كشيد و هيچ آينده اي هم در خيال نخواهيد داشت. وقتي گذشته ناپديد شود، آينده نيز از ميان مي رود، و تنها لحظه حال خالص و ناب باقي مي ماند.