مراقبه 3 دی
روز:
در هسته مركزي وجود تو هر چه بگذرد بر محيط پيرامون تو اثر مي گذارد. اگر خانه تو تاريك باشد، درها و پنجره هايت نيز تاريكي را نشان خواهند داد. و اگر در درون شمعي روشن كني، نور آن از درها و پنجره ها به بيرون خواهد تابيد. كسيكه در جنگلي دور دست در تاريكي راه خود را گم كرده، آرامش خواهد يافت. راهي بسوي تو پيدا خواهد كرد، زيرا خانه تو با شمعي كوچك روشن است. او بسوي تو حركت خواهد كرد. اما اگر خانه تو تاريك باشد، نخواهد توانست آنجا را بيابد. هرگاه شاد و خرم شوي، سرشار از نور مي شوي. بدبختي تاريكي است، شادماني نور. و تو مي تواني انسان شادمان را ببيني كه نور مي پراكند. او پر نور است. نوري از هسته دروني اش به بيرون مي تابد كه به او زيبايي خيره كننده مي بخشد.
شب:
ما از هستي جدا نيستيم اما همه ما با پندار جدا بودن زندگي مي كنيم. پندار جدا بودن از هستي، همان " خود" است. اين پندار و فقط اين پندار است كه دنيا را براي ما جهنم مي سازد، زيرا ما را از زندگي مي ترساند. ما از آينده مي ترسيم. از اين مي ترسيم كه روزي خواهيم مرد – و تمام اين ترسها از " خود" سرچشمه می گیرد. نمي فهميم كه با كل يكي هستيم و هيچ تولد و مرگي نداريم، زيرا هميشه در اين جهان و جزيي از آن بوده ايم. همچون موجي از دريا هستيم. موج قبل از اينكه به پا خيزدر دريا وجود داشت و وقتي براي استراحت به دريا باز مي گردد بازهم وجود دارد. تولد و مرگ موج دروغين است. موج هميشه باقي است. گاهي راكد و در حال استراحت است و گاهي خود را نشان مي دهد اما هميشه وجود دارد. جزيي جدايي ناپذير از درياست. ما نيز جزيي جدايي ناپذير از اين هستي و امواجي از اين دريا هستيم و اگر اين را بفهميم، تمام تشويشها از بين مي روند و هيچ جاي نگراني باقي نمي ماند.اين جهان خانه ماست و ما جزيي از آن هستيم. به هيچ طريقي نمي توانيم جايي ديگر برويم و يا وجود نداشته باشيم – به هيچ طريقي!
279
عدم وابستگي
من موافق ترك دنيا نيستم. از آنچه زندگي به شما مي بخشد، لذت ببريد، ولي هميشه آزاد و رها باقي بمانيد. اگر زمانه تغيير مي كند و چيزهايي را از دست مي دهيد، اصلا نگران و ناراحت نباشيد. اگر در يك قصر مجلل زندگي مي كنيد، مي توانيد در كلبه اي هم زندگي كنيد... حتي مي توانيد با همين سرور و شادي، زير سقف آسمان هم روزگار را سپري كنيد. اين آگاهي كه انسان نبايد به هيچ چيز وابستگي داشته باشد، مي تواند زندگي را از شادي و سرور سرشار كند. در اينصورت از هرچه در دسترس باشد، نهايت لذت را خواهيد برد و آنچه بدان دسترسي داريد، هميشه بيش از چيزي است كه انتظارش را داشتيد. ذهن هميشه به چيزهاي مختلف مي چسبد و به همين سبب، از ديدن شادي و سروري كه هميشه در دسترس است، عاجز باقي مي ماند. در روزگاران قديم، راهبي زندگي مي كرد كه در عين حال يك استاد بود. شبي دزدي به كلبه او وارد شد و پس از اندكي جست و جو متوجه شد چيزي براي دزديدن وجود ندارد. راهب كه بيدار بود، از اين كه دزد چيزي نيافت، بسيار ناراحت بود. دزد حداقل چهار پنج كيلومتر را را از نزديكترين شهر تا كلبه راهب پياده آمده بود، ولي چيزي براي دزديدن وجود نداشت... راهب فقط يك پتو داشت كه روي آن دراز كشيده بود. او بدون اينكه دزد متوجه شود، پتو را گوشه كلبه گذاشت، دزد پتو را نديد و راهب مجبور شد از دزد بخواهد كه پتو را همراه خود ببرد. او از دزد خواهش كرد پتو را بعنوان هديه اي قبول كند تا لااقل دست خالي از پيش او بازنگردد. دزد بسيار شرمگين شد و در حالي كه پتو را برداشته بود، فرار كرد... راهب شعري نوشت، به اين مضمون كه اگر مي توانست، ماه را به دزد مي بخشيد. آن شب راهب در حاليكه هيچ تن پوشي نداشت، برهنه زير نور ماه نشست و بيشتر از هر زمان ديگري از مهتاب لذت برد. زندگي هميشه در دسترس است؛ حتي بيش از آنچه بتوانيد از آن لذت ببريد. شما هميشه بيش از آنچه بتوانيد ببخشيد، داريد.