روز:
حقيقت هرگز راحت نيست. در آغاز بسيار دشوار است. حقيقت در آغاز تلخ و درپايان بسيار شيرين است. نه اينكه خود حقيقت تلخ باشد، بلكه چون ما مدت طولاني در دروغ زندگي كرده ايم، وقتي حقيقت وارد شود دروغ هاي ما از هم مي پاشند و اين دردآور است. و حقيقت هيچگاه سازش نمي كند. وقتي از راه برسد تمام دروغها ناگزير بايد از هم بپاشند. حقيقت در آغاز از هم پاشيدگي مي آفريند سپس از آن تكه هاي از هم پاشيده ستاره ها متولد مي شوند. آفرينندگي پديد مي آيد. به همين دليل است كه فقط انسانهاي شجاع حقيقت را شناخته اند. ديگران در ناز و نعمت دروغهايشان زندگي كرده اند. براي مثال، انسان از مرگ مي هراسد و بدليل اين ترس، بدون اينكه چيزي از جاودانگي بداند خيال آنرا در سر مي پروراند. مردم نزد من مي آيند و مي پرسند: " پس از مرگ چه خواهد شد؟ " و من به آنان پاسخ مي دهم " نخست بگذاريد ببينم پيش از مرگ چه خواهد شد. شما هنوز زنده ايد و در حال حاضر نگراني شما بايد اين باشد كه زندگي چيست. " اگر بداني زندگي چيست، اگر از آنچه اكنون است آگاه شوي، مي تواني همين آگاهي را موقعي كه مرگ از راه مي رسد بكارگيري. اين همان آگاهي است. همان آيينه اي كه زندگي را باز مي تاباند، مرگ را نيز باز خواهد تاباند. و اگر تو آگاه شوي، هيچ مرگ و تولدي وجود نخواهد داشت. همه چيزي جاودان خواهد بود. اما اين بايد يك تجربه باشد نه يك خيال و پندار.

 

شب:
مردمي وجود دارند كه در توجيه بدبخت بودن خبره شده اند. اينان تا بدبخت نباشند نمي توانند خوشبخت شوند. فقط يك خوشبختي را مي شناسند و آن بدبختي است. چنين مردمي وقتي از بدبختي هايشان مي گويند مي تواني بدبختي را در چشمان، در چهره و در روش صحبت كردنشان ببيني. همه چيز نشان مي دهد از بدبختي لذت مي برند و در مورد آن لاف مي زنند. اينان بايد كه بدبختي اشان را بزرگ نشان دهند و آنرا تا آنجا كه ممكن است زير ذره بين ببرند. اما چنين مردمي چگونه مي توانند شادمان باشند؟ و تو هر لحظه بر سر دو راهي قرار داري. تو مي تواني يا راه غم را برگزيني يا راه شادي را. اينگونه عمل كن: در هر موقعيتي ببين كه چه چيزي آن تو را شاد و خوش و چه چيز غمگين و بدبخت خواهد ساخت.

 

285
حيرت

دانش و اطلاعات، ظرفيت حيرت را از ميان مي برد. حيرت از گرانبهاترين پديده ها در زندگي است. هرچه بيشتر بدانید، كمتر حيرت مي كنيد و هرچه كمتر حيرت كنيد، معناي زندگي برايتان كمتر خواهد بود. ديگر شگفت زده نخواهيد شد. همه چيز برايتان عادي و معمولي مي شود. دل معصوم، همانند كودكان كه در ساحل به دنبال جمع كردن گوش ماهي هستند يا در باغ و بوستان بالا و پايين مي پرند،‌ مدام در حيرت است. اگر با يك كودك به راهپيمايي صبحگاهي برويد، از سووالات بيشمارش خسته مي شويد ... چرا درختان سبزند؟ ‌چرا گلهاي سرخ اين رنگند؟‌... كودك به همه چيز علاقه دارد. هرچه اطلاعات و دانشتان افزوني يابد، مشغول بودنتان در زندگي كاهش مي يابد. خيلي ساده از كنار مسايل زندگي مي گذريد و به هيچ چيز توجه نمي كنيد. ذهنتان بسيار باريك مي شود؛‌ فقط به دنبال پول درآوردن هستيد. ابعاد زندگي، ديگر برايتان معنايي نخواهند داشت. در حيرت بودن، يعني در ارتباط قرار گرفتن با همه چيز و كاملا باز و پذيرا بودن.